طربستان

قطع صدا


برای شنيدن فايل‌های فوق نياز به فلش پلی‌یر داريد. اگر اين نرم‌افزار را نداريد: فلش پلی‌ير را پياده کنيد

همراهان

بايگانی

  شهریور ۱۳۸۷
  شهریور ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

رمضان و کشاکشِ با ميکده‌ی عشق

حافظ می‌گويد:
ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس برد
که خاکِ ميکده‌ی عشق را زيارت کرد
و:
زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و «گو» رمضان باشد

اين «ميکده‌ی عشق» يک چيزی دارد که بالای نماز و روزه و حج و اين احکام و آدابِ شریعت می‌نشيند. اين ميکده‌ی عشق يک چيزی دارد بالای ظواهر دينی. کسی که «خاکِ ميکده‌ی عشق» را زيارت بکند،‌ همه‌ی آن ثواب‌هايی را که بايد از نماز و روزه ببرد می‌برد. اما مگر همه برای «ثواب بردن» می‌روند سراغ روزه و حج؟ عده‌ای که برای ثواب بردن، گردن‌شان اسيرِ زنجيرِ شريعت نيست، بدون اين‌ها هم راهِ او را به سر می‌پويند. ولی برای رسيدن به آن منزلت، بايد خاک يک جايی را زيارت کنی. بايد خاک بشوی. بايد تکبر از سر فروبنهی. بايد بيايی پايين. بايد بروی سراغ ميکده. ميکده، جايی است که در آن داروی بيهوشی می‌فروشند. جايی که می‌تواند جرعه‌ای خورد و کسی را نيازرد. دینی که بشود اسبابِ آزار ديگران، شنيع‌تر از هر رذيلت و ناپاکی است. اين‌جا بايد عاشق شد. آدم عاشق پاکباز است. حساب و کتاب نمی‌کند. به توقع و چشمداشت کار نمی‌کند. يعنی اساساً به ثواب و عقاب کار ندارد. می‌گويد: «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند / جمالِ چهره‌ی تو حجتِ‌ موجهِ‌ ماست»! عاشق مثل کاهی در تندبادِ‌ اراده‌ی دوست است. با ظواهر بازی نمی‌خورد. حضور و تقرب را با بازیچه و دل‌خوش‌کنک اطفال اشتباه نمی‌گيرد. «ديدار» را با «پاداش» اشتباه نمی‌گيرد. هر «ديداری»، بی‌شک عظيم‌ترين «پاداش» است؛ ولی هر «پاداش» نمی‌تواند «ديدار» باشد.

و اين «ميکده‌ی عشق» و «باده‌»ای که در او می‌فروشند، يک چيزی دارد که بقيه می‌گويند «چون» ماهِ رمضان است، نرويد سراغ‌اش! فهمِ عامه اين است که اين‌ها با ماه رمضان منافات دارد. اگر نمی‌داشت نمی‌گفت «گو رمضان باش»، بلکه می‌گفت: «اتفاقاً حالا که ماهِ رمضان است؛ بيا و ما را از اين باده بچشان». يک چيزی دارد اين باده که با اين ماه، حداقل با فهم عامه‌ی مردم از اين ماه نمی‌خواند و سازگار نيست. انگار يک عده‌ای به اين ماه که می‌رسند تازه فيل‌شان ياد هندوستان می‌کند و کارهايی می‌کنند که در اوقات ديگر نمی‌کردند... البته بعضی‌ها ممکن است بگويند خوب حافظ اشتباه کرده است! روی سخنِ من با اين عده نيست و بعيد هم می‌دانم با آن شهرت و اعتباری که حافظ ميان عمومِ دينداران ما برای خودش دست و پا کرده است، کسی چنين حرفی به او بزند! اما مغزِ سخن، همان است که پیش‌تر آمد. يک چيزی هست که بالاتر از اين آداب و ظواهر شرعی رمضان می‌نشيند. يک چيزی است که به شعائر و مناسک نمی‌شود به آن رسيد. برای آن يک چيز کارهای بيشتری لازم است انجام داد. اين چيز همان چيز ذوق‌بخش و روح‌افزايی است که وقتی به عاشق می‌رسد، می‌گويد حيف است ديگران از اين نعمت بی‌بهره بمانند و می‌گويد: «منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان...». برای فهم اين‌ها بايد بزرگ شد. باید بالغ شد. بايد از پوست عبور کرد. «حدت بصر» می‌خواهد. نگاهی می‌خواهد که پوسته‌های ظاهر را بتواند بشکافد... شرحِ بيشتر بماند برای بعدتر.
پ. ن. وقتی اين‌ها را می‌خوانيد بد نيست از بخش نغمه‌های رمضانی طربستان، دعای هنگام افطار را گوش کنيد!

اهل الکتاب يا اهل کتاب؟

تا به حال دقت کرده‌ايد که در قرآن وقتی از سایر ادیان صحبت می‌شود، می‌گويد «اهل الکتاب» (با «ال» برای کتاب)؟  و نمی‌گويد: «اهل کتاب» (با تنوين  اضافی برای کتاب)؟   نمی‌گويد پيروانی کتابی؛ بلکه می‌گويد پيروان کتاب. يعنی يک کتاب. يعنی قرآن وحدت مضمونی و معنای ميان انجيل و تورات و قرآن قايل است. از «يک»‌ کتاب حرف می‌زند نه از «چند» کتاب. در نتیجه، وقتی قرآن می‌گويد: «اهل کتاب» مقصودش اين نيست که آن‌ها «اهل کتابِ خودشان» هستند و «اهلِ کتابِ ما» نيستند. خیلی روشن‌تر می‌گويد «اهل کتاب» و مرادش وسيع‌تر از آن است که بشود خط کشی مذهبی و دينی را در آن داخل کرد. علمای اهل لغت و عربيت اگر این‌جا را می‌خوانند، تأمل بفرمايند و اگر اشتباه می‌کنم تذکر دهند.

صفتِ راهِ آخرت

پيش از این بارها از رساله‌ی «آغاز و انجام» خواجه‌ی طوسی نوشته‌ام و گفته‌ام که چقدر تعلق خاطر دارم به این رساله‌ی مختصر و ژرف. بندی از آغاز فصل نخست کتاب را اين‌جا می‌آورم که سخت مناسبت دارد با احوال ما در اين روزها (شيوه‌ی نگارش از آنِ من است):

بدان كه راه آخرت ظاهر است و راهبران آن معتمد و نشان‌های راه مكشوف و سلوك‌اش آسان و ليكن مردم از آن مُعرض‌اند: وَكأيِّن مِّن آيةٍ فِي السَمواتِ والأرضِ يَمُرّوُنَ عَلَيها وَهُم عَنها مُعْرِضُون. اما سبب آسانی سلوك آن است كه راه همان است كه مردم از آنجا آمده‌اند، پس آن‌چه ديدنی است يك بار ديده‌اند و آن‌چه شنيدنی است يك بار شنيده‌اند وليكن فراموش كرده‌اند: ولَقَدْ عَهدنا إلی آدمَ منْ قبل فَنَسيَ وَلمْ نَجد لهُ عَزْماً. از اين جهت می‌گويد:  ارْجِعوا وراءَ كُمْ فالتَمِسوُا نوراً. و در فراموشی از آن بمانده‌اند كه چشمی كه به آن ديده‌اند و گوشی كه به آن شنيده‌اند باز نمی‌كنند، تا حال به آن رسيده: وَإن تَدعُوهُمْ إلي الهدی لايَسمَعوا وتَراهُمْ يَنْظُروُن إليكَ وَهُمْ لايبصروُن. چه اگر شنيدی شنيده‌ی اول و بديدی ديده‌ی اول باز شناختی: «من نظر إعتبر و من إعتبر عرف و اول الدين المعرفة».

مرتبط: تذکره‌ی تنبيهيه

پ. ن. فعلاً خودتان دنبال نشانی آيات نقل شده بگردید!

پ. ن. ۲. کمی تا قسمتی مربوط به همين احوالات است:
مرد بايد آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش اين سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگويندش تويی / بر ره يزدان و دين مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گويند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دريا و کوه آيد به گفت / گويدش با گمرهی گشتی تو جفت
هيچ يک‌ذره نيفتد در خيال / کی خيال‌اش می‌کند رنجور حال

نه بر زمين تو امنی نه در سماوات‌ات...

از اداره بيرون زده بودم و در راه قرآن گوش می‌دادم. سوره‌ی انبيا بود. رسيد به اين آيه: «کل نفس ذائقة الموت...». ياد آن ابياتِ شوخ و شنگ مولوی افتادم: آن مير دروغين بين، با اسبک و با زينک... به خودم و هستی طعنه می‌زدم. يک ساعتی بعد منصور در پاسخ چيزی که گفته بودم ابياتی خواند از خيام و حافظ. «از اين دو راهه منزل...» و اين که بعد از اين بسی، بی هم‌سر و بی هم‌دم و جفت، در زير خاک خواهی خفت... می‌گفت: «فرصت شمار صحبت...». که خيام هم به فراست دريافته بود که:
هان بر سرِ اين دو راهه از راهِ نياز
چيزی نگذاری که نمی‌آيی باز...
دقايقی نگذشته بود که خبر اولين وفات‌ها را دادند: مادری و دخترش؛ که مادر را از کودکی خود می‌شناختم‌ام - با خانواده‌ای که روزها و شب‌های بسيار سپری کرده بودم - و دخترش را از زمانی که به دنيا آمده بود... آه‌ام از اعماق وجود برخاست. به همين سادگی! به همين راحتی! هنوز گيج خبرِ‌ نخست بودم که دومی را هم گفتند: پيرمرد و همسرش با هم از دنيا رفته بودند... آن دو که دوران نوجوانی و شور و حال زهدورزی و عبادت‌ام از آن‌ها خاطره‌ها داشت. هر دو حادثه، حادثه‌ی تصادف بودند. سالِ پيش، پسر عموی‌ام به حادثه‌ی مشابهی از دنيا رفته بود. امسال اين‌ها. با خود انديشيدم که در کشور ما نه زمين امن است و نه آسمان. قرآن را متوقف می‌کنم که بنويسم. شيرينی آيات را نمی‌خواهم در سودای نوشتن هدر دهم. سراج می‌خواند که: «ای عاشقان، ای عاشقان آمد گه وصل و لقا...». با خود گفتم آن‌ها که رفته‌اند، وصالی را می‌چشند و شرابِ آتشينی در جان‌شان می‌رود... اما هر چه آن سو هست يا نيست، قصه‌ی عالمی ديگر است. برای آن نمی‌شود حسرتی خورد. اما بر اين سو می‌شود؛ بر کشوری که نه بر زمينِ راست می‌شود قدم نهاد و امانِ جان داشت و نه بر آسمان‌اش اطمينانی به زنده ماند. يا هواپيمای‌اش سقوط می‌کند، يا تصادفِ‌ جاده‌های‌اش جانِ آدميان را بی‌محابا می‌ستاند... و تنها اندوه می‌ماند و حسرت. می‌شد که آن‌ها که بی‌بهانه رفته‌اند، به بهانه‌ی اندکی کفايت و شفقت بر خلق داشتن، چند صباحی ميانِ سايرين بيشتر می‌ماندند... نمی‌گويم «زنده‌تر» می‌ماندند... اين را نمی‌دانم... تا گرفتار کمند تو شده‌ايم، مفهوم زنده و مرده را گم کرده‌ايم... اما می‌شد، به خدا می‌شد... کاش آن‌ها که کفایتی در وجودشان نيست، زمانی به خود می‌آمدند...
امروز تمام بعد از ظهر داشتم فکر می‌کردم که اين همه نشانه هست و از آن روگردان‌ايم: و چه اندازه نشانه هاست در زمين و آسمان که بر آن‌ها می‌گذريم و رو بر می‌گردانيم... به آن آيه‌ فکر می‌کنم که از ميان آن همه آيه‌ی ديگری که می‌شنيدم توجه مرا جلب کرده بود... به آن ابياتی که منصور می‌خواند بی آن‌که بداند قرار است خبرهای دردناک مرگ بشنويم...
سراج هنوز دارد می‌خواند... ديگر رسيده‌ام نزديک خانه. می‌‌خواند: «اين کیست اين، اين کيست اين...». تا امروز فکر نکرده بودم که چقدر اين غزل، حال و هوای مرگ و نيستی دارد:
مست و پريشان توام، موقوف فرمانِ توام
اسحاق و قربانِ توام، کاين عيد قربانی است اين
و ما همه قربانی اوييم. تا کی برسد وقتی که فربه شده باشيم و مهيای قربانِ او... و ما گوی بی‌دست و پايی هستيم که در پيش چوگان او، در برابرِ سلطان می‌دويم... می‌خواند سراج:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو، کاین سر سبحانی است اين
راست است؟ که سجده کنم و هيچ نگويم؟ باشد، برای او می‌شود نگفت... کی می‌شود که سبوی هستی‌مان را بر سنگ تو زنيم تا اين آبِ وجود ما، به جوی عدم روانه شود... نه، به جوی وجودِ‌ باقی، کی می‌شود؟ کی‌ می‌شود که آتش در رختِ غم بزنيم و وقتِ سرخوانی شود، سرخوانی در هنگامه‌ی ماتم؟ کی‌ می‌شود؟ کی‌ می‌شود که اين سوختن را دادِ سليمانی ببينيم؟... رسيده‌ام به آخر غزل و پايين ساختمان‌ام:
«بسم الله ای روح البقا...»... پس بقايی هست و اوست که روحِ بقاست... «بسم الله ای شيرين لقا...» و این لقای شيرين بی آن تلخی ميسر نمی‌شود... «بسم الله ای شمس الضحی...»... فکرش را بکن؟ شمس را چهره گشاده و بی‌حجاب به تماشا بروی! «بسم الله ای عين اليقين»، تا اين سبوی هستی را بر سنگِ او نزنی، آن «عين اليقين»ِ آن سو محقق نمی‌شود...
ديگر غزل تمام شده است. غزلِ زندگی عده‌ای هم تمام شده است. فکر می‌کنم که وقتی مرده باشم، من با همين‌ها، با همین غزل‌ها، محشورم و مأنوس. آن‌ها چه؟ آن‌ها که در پی می‌مانند و سال‌های بی رفتگان را با يادشان بايد طی کنند، چه؟ همه مثل من غزلخوانِ هستی و نيستی نيستند. غزلخوانی چون منی تسکينِ آن‌ها نيست. ولی زمزمه‌ای است برای عبور از توفان. آوازی است برای عبور از سکوتِ بيابان. بيابانِ هستی...

بعدَ اذ هديتنا...

ربنای شجريان را گوش می‌دهم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا... به آخرش فکر می‌کنم و بر خود می‌لرزم. يعنی چه بعد اذ هديتنا؟ اين بخش را اگر مسلمانی در زمان حضرت رسول می‌خواند و ذوقی مؤمنانه از آن می‌برد، هيچ غريب نبود. معلوم بود هدایت يعنی چه. هدايت یعنی پيروی از محمد. هدايت يعنی «و من يطع الرسول فقد اطاع الله». ولی الآن هدايت يعنی چه؟ کافی است آيا که بگوييم هدايت در همان کيش و آيينی است که من در آن بالیده‌ام؟ هدايت همين است؟ این به باور من هدایتی نيست که از پروردگار آمده باشد. هدايتِ پروردگار در سطحِ نخستين‌اش همان شهادتين است؛ همان قبول نبوت محمد و يگانگی خدای محمّد و پذيرفتن اين‌که آخرتی خواهد بود. اما امروز، عموماً مؤمنی که از هدايت سخن می‌گويد، آن‌چه در ذهن‌اش می‌نشيند مألوفات ذهنی و ايمانی محیطی و خانوادگی و جغرافيايی است. اين‌ها هیچ بد نیست البته. خوب است که مؤمن بتواند در فضايی مألوف و آشنا، روح‌اش را صيقل دهد و شستشوی جان کند. اما اين هدایتی که از جانب آن پروردگار برای ما آمده است (بعد اذ هديتنا...) همه‌اش بار ارزشی دارد و به محض اين‌که به جايی برسد که این خوانِ آسمانی، خوانی بشود اختصاصی برای من و چند نفر مثل من، به باور من، ديگر خوانِ آسمانی نیست؛ می‌شود خوانِ انحصار. می‌شودِ خوانِ من، می‌شود خدای من، می‌شود هدايتِ من. می‌شود دينی که من خلق‌اش کرده‌ام و پيله‌ای که خود بر گردِ روح‌ام تنيده‌ام... کاش در اين رمضان، همه اين بخت را داشته باشند که معنای ضيافت سبحانی را به وسيع‌ترین مفهوم بفهمند. کاش بدانند که اين هدايت، هدايتی است واسعه که کيش و آيين و طايفه نمی‌شناسد. به نظر من اين سياهی دل، درست از همان‌جا شروع می‌شود که در خيال و پندارِ خود، بگوييم «ربنا» يعنی ربِ «ما» و فقط ما؛ و بگوييم «هديتنا» و تنها از آن «...نا» را ببينيم و «هديتَ» را غرقه در اين «ما»ی خود کرده باشيم. سياهیِ دل يعنی اين. يعنی اين‌که هر روز بگويی «اياک نعبد و اياک نستعين» اما تنها «اياک نعبد» برای تو مهم باشد و بزرگ و «نستعين‌»اش را نبينی و ندانی که هر چه هست از اوست و تو خود هیچی. و هر آن‌چه تو هدايت و ضلالت می‌دانی، در جنب کرمِ او و عدالتِ او هيچ است. با خودم می‌خوانم:
گفتم: «دل و جان بر سرِ کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم» (از خودم می‌پرسم، دوباره، که: «هر چیز؟»؛ و نگاه‌ام را فرو می‌اندازم!)
گفتا: «تو که باشی که کنی يا نکنی؟
اين من بودم که بی‌قرارت کردم؟»
می‌گويم: «آری، هر چند، هيچ چيز نبوده که نثارت کرده باشم، اما اين تو بودی که بی‌قرارم کردی!»
و پر می‌شوم از ترحم به حال آن‌ها که گمان می‌کنند تنها خودشان می‌دانند هدايت چی‌ست و عبادت چه. آن‌ها که گمان می‌کنند خوب می‌دانند نماز چی‌ست و روزه چی‌ست. آن‌ها که اين «عارف‌بازی»‌ها هم نرم‌شان نمی‌کند و اين «قاسية قلوبهم» نشان «ذکر» را پاک از دل‌شان زدوده است و هر چه می‌بينند سياهی و تيرگی و ضلالتِ هر که جز خودشان است! به تو می‌نگرم و زمزمه می‌کنم:
بيفشان زلف و صوفی را (يا زاهد را) به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلق‌اش هزاران بت بیفشانی!
کاش رمضان بتواند بعضی‌ها را بزرگ کند و از جنین‌وارگی روح برهاند و بلوغ‌شان دهد و نرمی و روشنی و مهر و انصاف. رمضانی که اين‌ها را ندهد، رمضان نيست؛ می‌شود ماهِ مرض، ماه استوارتر کردنِ عقده‌های روح و جان و سخت‌تر کردن عُجب و تکبر. جان‌ام فدای معصيتی که مرا شيفته‌ی کرم‌ات کند؛ تفو بر آن طاعتی که سياه‌دلی آورد. آری طاعت هم می‌تواند دلِ آدمی را سياه کند! «فاغفر لنا و ارحمنا و انت خير الراحمين». چه شيرين است که بدانی وقتی می‌گويی «انت» تنها با او طرف هستی و هيچ حاجب و حايلی نيست و وقتی می‌گويی «من لدنک رحمة» از نزد «تو»ست و هيچ کس در مقامی نيست که رحمتِ تو را قسمت کند و بگويد به که می‌دهد و به که نمی‌دهد! باشد که صبرمان بدهی و استوارترمان بداری از اين!

پ. ن. سال پيش، در همين روزهای ماه رمضان اين يادداشت را نوشته بودم: «فضيلتِ معصيت و آفتِ طاعت!». دوست بزرگواری يادآور شد که اين را سال پيش نوشته بودم. خوب است دوباره خودم هم بخوانم‌اش. شايد متن را دوباره گذاشتم.

نغمه‌های رمضانی

امسال آن بخش نغمه‌های رمضانی طربستان چند روزی ديرتر به روز شده است. اشکالی هم ندارد البته. علاوه بر اين‌که اين‌ها در فايل‌های طربستان موجود بودند، ديده‌ام که امسال در چند جای ديگر مجموعه‌ی اين‌ها به اضافه‌ی قطعات ديگری در وب موجود هستند. در طربستان قديمی، در بخش نغمه‌ی روز، آواز افشاری شجريان، دعای ربنا، اسماء الله و اذان مؤذن زاده را گذاشته‌ام. فرصتی باشد، اين‌ها را به طربستان تازه هم می‌افزايم که بشود پشتِ سر هم اين‌ها را گوش داد بدون اين‌که ناچار به دخالتِ دستی باشيم.

پ. ن. اين هم طربستان رمضانيه:

به جای فايل‌های قديمی، از فايل‌هايی که در «آخرين جرعه‌ی جام» بود استفاده کرده‌ام. بعضی‌ها هم که اساساً در طربستان قبلی وجود نداشتند.

در تکثر دلايل نبوت و وحی

پيش‌تر گفته بودم که آراء دکتر سروش در باب وحی مسبوق به سابقه است و جنجالی که بر سر آراء ايشان در ايران بر پا شد بيشتر به قصد فرو کوفتن او بود و تشفی خاطر بعضی که در اين سال‌ها از دست او دلِ پری داشته‌اند (و دارند). اکنون به چندين مناسبت دوباره لازم است اين بحث مطرح شود و درباره‌ی آن تأمل کنيم. نخست اين‌که ماه رمضان به ماه قرآن مشهور است (به هر معنا و روايتی که می‌خواهيد). ديگر اين‌که اکبر گنجی اخيراً سلسله مقالاتی در رادیو زمانه نوشته است  (به اين صفحه مراجعه کنيد) با عنوان کلی «قرآن محمدی» که به باور من فهمی است نادرست، مغشوش و ضعيف از قرآن و گفتارهای دينی و به روشنی نشان از درک سطحی و ژروناليستی اکبر گنجی از مباحثِ مربوط به دين، فلسفه و قرآن دارد (چنان‌‌که معتقدم به خاطر همين فهم نادرست، آراء سروش را هم به بيراهه می‌‌کشاند). در نتيجه به جای اين‌که وقت زيادی را صرف تأليف و نوشتن چيزی بکنم که در اين تنگنای وقت تنها وبال گردن‌ام می‌شود، بخشی از کتاب مفصل و قطور هانس کونگ، متأله سوييسی معاصر کاتوليک - که مغضوب کليسا واقع شده است - را به فارسی ترجمه کرده‌ام که برای منفعت عموم در ادامه‌ی مطلب می‌آورم‌اش. نام اين کتاب «اسلام: گذشته، حال و آينده» است و بندهای ترجمه شده صفحات ۵۲۸ تا ۵۳۴ اين کتاب است. اميد که دوستانِ اهل فضل اصلاح خلل و تذکر زلل فرمايند.

پ. ن. کسانی که حقيقتاً جنگ و صلح‌شان از روی خيال نیست، اگر واقعاً در پی نقدِ سخن گنجی هستند (که دیگر من این نقد را هم اتلاف وقتِ عزيز می‌دانم) بد نيست مطلب «نقل‌گرایی عقلانی‌نما  در برابر عقل‌گرایی» را از وبلاگ ايمايان بخوانند. بعضی از نکات را البته من در همان نقدِ نخستين از گنجی آورده بودم (از جمله نقلِ قولِ محرّف و مخدوش او از ابن سينا را). بيش از اين ديگر رخصت نيست که درباره‌ی آراء روزنامه‌نگار بسيارنويس‌مان چيزی نوشت.

ادامه‌ی «در تکثر دلايل نبوت و وحی»


خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.31