<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>سيبستان</title>
      <link>http://sibestaan.malackut.org/</link>
      <description>A blog on literature, philosophy and politics</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2013</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 03 Apr 2013 00:56:02 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>مردی که عاشق وطن اش بود</title>
<description><![CDATA[اولین چیزی که در عبادیان جلب توجه می کرد یا دست کم برای من چشمگیر بود نوعی حجب و شرمینی در او بود. دست هاش را به هم می مالید. دستهای اش استخوانی بود مثل چهره اش. تکیده انگار. انگار هیچ وقت فربهی نداشته است. لبهایش را جمع می کرد و گاهی سرش را با حالت خاصی به طرف دیگر بر می گرداند. انگار چیزی را درون خود حل می کرد. خویشتندار بود. چنان که گاه به یک رفتار مخفی نزدیک می شد. همیشه خوب گوش می کرد. ندیدم سخن کسی را ببرد یا میانه حرف کسی بپرد. در پاسخ دادن اندیشناک می شد. اهل جدل روزنامه ای و مطبوعاتی هم نبود. یکبار از او خواستم به کسی که به نظرم جواد طباطبایی بود و در نشر دانش زیباشناسی هگل او را نقد کرده بود پاسخ بدهد. قبول نکرد. اهل این چیزها نبود. با همه استادهای ما فرق داشت. استادها هم این را می دانستند طبعا. برخی شان می شنیدم که می گفتند عربی نمی داند! خب معلوم بود که برای کسی که در دپارتمان ادبیات درس بدهد عربی ندانی کفر است. اما او همه زبانهای دیگر را می دانست. لاتین و یونانی و اوستایی و پهلوی. زبانهای رایج اروپایی را هم می دانست. آلمانی و فرانسه و انگلیسی. چکی را هم که آنقدر بلد بود که بتواند بگوید چک وطن دوم من است. همسرش هم از همانجا بود. آن سالها تنها بود. ایوانکا را سالهای بعد دیدم. یکبار در پراگ و یکبار هم وقتی با محمود آمدند خانه ما در سنندج. یک تابستان گرم و دلنشین.
<div><br />
</div>
<div>رابطه اش با دانشجو هم برای ما تازگی داشت. البته ما در دانشکده علامه استادان امروزی و مدرن کم نداشتیم. گرچه مدرن ها بیشتر در دپارتمان همسایه بودند. انگلیسی. آذر نفیسی بود و مریم خوزان بود و کورش صفوی. اصلا دنیای دیگری بودند. اینطرف در بخش فارسی استادها بیشتر بامحبت و با معرفت بودند. آنقدرها مدرن نبودند. سنت را حفاظت می کردند. ولی باز شمیسا بود و دادبه بود که دید نو داشتند. یا دکتر طباطبایی نازنین که مردی فرشته خصال بود. یدالله شکری. که داغ به دل همه گذاشت با آن مرگ زودهنگام اش. عبادیان از هر دو دپارتمان چیزی داشت. تحصیلکرده فرنگ بود. حالا غرب اش نه. شرق اش. اما فرنگ رفته بود. زبان می دانست. خلق و خوی اروپایی داشت. این او را با استادان انگلیسی نزدیک می کرد. اما در دپارتمان ادبیات که بود طبعا با ادبا هم باید دمخور می بود. اما با همه فضلی که داشت شرمسار عربی ندانی بود و نثر &nbsp;فارسی اش هم در قیاس با آن ادبا زیاده از ظرافت خالی بود. اهل پیچ و تاب دادن به کلام نبود. عقلانی و صریح می گفت. دنیای او بدرستی در ملتقای ادب و فلسفه بود و استادان ما عموما فلسفه را نمی شناختند. فلسفه مدرن را. اگر از سنت فلسفی هم با خبر بودند به ادبیات ربط اش نمی دادند. نظریه ادبی را نمی شناختند. او بیگانه ای در میان جمع ادیبان بود. اما برای ما گنج بود.</div>
<div><br />
</div>
<div>عبادیان یک مارکسیست اصولی بود. و مدل ایده آل اش فلسفیدن در طراز آن مکتب. با اینهمه یک فرق اساسی اش با دیگر مارکسیست ها صراحت و شجاعت اخلاقی اش بود. نقدی که به شوروی می کرد آشکار بود. تمجمج نمی کرد. مارکسیست اروپایی بود. فکر کنم از بسیاری از همگنان خود در حزب توده که زمانی به آن وابسته بود داناتر بود و خویشتندارتر و محتاط تر و روشن تر و آزادفکر تر. و مثل یک سنت سیاسی به ادبیات دلبسته بود.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>اما تعلق فکری اش به چپ را عیان نمی دیدی. آنچه ما در کلاس از او می دیدیم روشمندی و احترام فوق العاده برای دانشجو بود. اگر دانشجویی دیر به کلاس می رسید خود را موظف می دید خلاصه درس را تا آنجا که او نبوده برای او بگوید تا رشته سخن دست اش بیاید. من در هر ترم یک یا دو درس با او داشتم. هر چه از اوستایی و پهلوی می دانم از کلاسهای او بود. همو مرا به زبانشناسی بیش از پیش علاقه مند کرد. حرفهایش را با خطی که به زحمت سعی می کرد خوش بنویسد می نوشت و بعد می داد تکثیر می کردند. تایپ بلد بود - برخلاف همه ما و استادان مان که بلد نبودیم - اما نمی دانم چرا دستنویس را دوست می داشت.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>با دانشجویان اش شاد بود و اهل بگو بخند استادانه شاگردانه و نکته آموز. همین راه او را به خانه های ما باز کرد. آدم بجوش و معلم بود. یک دوره شاید دو ساله در چندین نشست خانگی آمد و سوال و پرسش می شد آزاد از بند انجمن و چه و چه ها. در آن سالهای وحشت دهه شصت این نشست های خانگی غنیمت بی همتا بود. از آن نشست ها دو تا را خوب یادم است. یکی خانه دوست موسیقی شناس و همکلاسی ام ماندانا بود و دیگری خانه دوست نویسنده و همکلاسی سابق ام محمد ایوبی. گاهی استادان دیگر هم می آمدند. یا دعوت می کردیم از خارج دانشگاه. مثلا در نشست خانه ایوبی دو مترجم جنوبی هم بودند. شاید به این خاطر که ایوبی هم جنوبی بود. آنجا دکتر انوری هم بود. و حلقه دانشکده که ما هفت هشت نفری بودیم که گاه بیشتر هم می شد اما شعر و موسیقی و داستان و نقد ادبی ما را به هم پیوند می داد. گاهی با عبادیان و انوری و هر که می توانست بیاید از گروه کوه هم می رفتیم.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>شاگردان اش از هر طیفی بودند. بچه های چپ و اسلامی و بچه های سکولار. اما کمتر وقتی کلاس اش پرجمعیت بود. این بچه ها از دپارتمان های دیگر می آمدند یا دانشکده های دیگر حتی. صمیمیت اش را دوست داشتم. و همین مرا به او نزدیک می کرد. تا دنیای عجیب و نامتعارف او را بشناسم. او از دنیای دیگری می آمد. شوروی و اروپای شرقی و جنبش می 68 و بهار پراگ. و ادبیات یونان و آلمان. وقتی برای مدتی به چک رفت به پایمردی او &nbsp;دانشگاه چارلز دعوتنامه ای برای من فرستاد به خواستاری پرفسور بچکا تا سفری اکتشافی بروم به پراگ و ببینم می توانم آنجا درس فارسی بدهم یا نه. عبادیان حمایت می کرد که این اتفاق بیفتد. در مدتی که عبادیان در سفر چک بود اتاق اش در دانشکده را هم در اختیار من گذاشته بود. بزرگوارانه قبول کرده بود که دانشجوی سابق اش که حالا چند واحدی درس می داد از اتاق او استفاده کند. سفر به چک اولین سفر من به یک کشور اروپایی بود. منهای دیدارهایی که از دانشگاه داشتیم او و ایوانکا با مهر تمام مرا به دیدار طبیعت و فرهنگ چک بردند. قدم زدنهای دراز در جنگل و بلیت گران خریدن برای اپرا تا این مهمان شرقی بی نصیب از فرهنگ چک نماند و هر چه از دست شان می آمد. خانه ایوانکا آنقدر کوچک بود که اسباب حیرت ام شد. با معیارهای ایران می سنجیدم آن آپارتمانهای سوویتیک را. اما دلش بزرگ بود و مهربان مثل یک زن شمالی یا عشایری خودمان. رفتیم خانه مادرش با او هم آشنا شدم که زنی در دهه هشتاد عمر بود و انگلیسی خوبی حرف می زد. بوی چوب آن خانه ای را که مدتی کوتاه در آن اقامت کردم فراموش نمی کنم و آنهمه تمیزی را که مثل چکمه کهنه ای بود که حسابی برق انداخته باشند و آن میز صبحانه مفصلی که روزهای اول صاحبخانه می چید و من فقط از یک دو قلم اش می خوردم. باقی را نمی شناختم. بعد مختصرش کرد و دانست که من با نان و پنیر و کره ای خوش ام. همه چیز تازه و عجیب بود. اما خیلی زود برگشتم. هنوز نمی توانستم از ایران دل بکنم. ولی لذت آن سفر همیشه با من خواهد ماند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>یک روز نغز با پرفسور بچکا رفتیم خانه یا کلبه روستایی او در اطراف پراگ. خودرو بچکا کوچکترین خودرویی بود که دیده بودم. ولی لطفی و محبتی داشت این مرد. اصلا در آن سفر من هر که از اهل چک دیدم مهربان بود. گویی مردمی که تازه آزاد شده بودند با همه جهان مهربان شده بودند. مثل آن آتش بازمانده در کنار رود چارلز که زیر مجسمه کوچکی از مسیح به ذغال روشن رسیده بود و نفسرده بود و نشانه بازگشت مهر و مسیح بود پس از عصر بی خدایی و مرا یاد سقاخانه های خودمان انداخته بود. آن روز در باغ آن کلبه روستایی زیر آفتاب خوب آخر تابستان آنها نوشیدند و ترانه خواندند. عبادیان از ترانه های سیاسی دهه 30 شمسی خواند که هنوز در گوش ام زنگ می زند. و با هم سرودهای چکی خواندند که مثل همان ترانه ها دلنشین بود. من هم گویا خواندم. نوایی تربت جام را.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>عبادیان را با عشق اش به ایران و ایمان اش به آینده ای بهتر به یاد خواهم سپرد. عشق ایران او را به وطن بازگرداند بعد از 24 سال. عشقی که مرز نداشت. فراگیر بود. و همین عشق او را به قم هم می کشاند. می گفت باید این طلبه ها را دریافت. نباید دانش نوین را از اینها دریغ کرد. فاصله های ایدئولوژیک را نادیده می گرفت. دانش را برتر می نهاد. می رفت و می آمد تا بین جوانان حوزه در دانشگاه مفید قم روشنگری کند. اما این اواخر می دانم که کتابهایش همه در ارشاد ماند. ارشادی که می گفت هیچ ایرادی ندارد اگر یک بسم الله در آغاز کتاب من بنویسند. مهم محتوای کتاب است. این باید دست جوانها برسد. آدمی بود حرفه ای. تدریس و تحقیق برای اش کار بود. مثل اینکه برای کارگر کار یدی کار است. می گفت برای ما هم خواندن و نوشتن و تدریس کار است. خود را کارگر علم می دید. هیچ فخر نمی فروخت که مثلا من اهل قلم ام. هیچ. و همیشه در کار خواندن یا نوشتن بود. هیچ اثری نبود که در قلمرو کار او منتشر شود و نخواند. همیشه چند برابر دانشجویانش کتاب می خواند. حتی رمان را هم از ما زودتر می خواند. ثریا در اغما در آن سالها گل کرده بود و من نخوانده بودم و اول بار از او شنیدم. و خواندم. ادب و اخلاق مدنی اش عالی بود. افتادگی اش ادا و اصول نبود. منش بود. آگاهی به این حقیقت بود که هر قدر خوانده باشی باز کم می دانی. و دستگیر بود. بی خدا بود اما از گروهی از باخدایان اخلاقی تر می زیست و بامرام تر. او با بخش مهمی از زندگی من گره خورده است. استادی بود که رابطه مان در دانشکده باقی نماند. به دوستی و رفت و آمد رسید. تا رسید این سالهای نکبت آوارگی. و دست ام کوتاه شد. او هم دیگر نیامد. ایوانکا بیمار بود. ایوانکای مهربان و زیبا خیلی زود رفت. یک روز باید بروم پراگ بگردم پسرش را پیدا کنم. با هم برویم کافه ای بنشینیم و از داستانهای پدرش بگویم که سالها او را ندید.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>--------------</div>
<div>در باره بچکا به هنگام مرگ اش یادداشتی در سیبستانک نوشته ام. <a href="http://sibestaan.malakut.org/sibestaanak/archives/2004/12/">اینجا</a> (24 دسامبر را ببینید) با یادی از عبادیان و ایوانکا و در باره ایوبی هم <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2010/01/post_788.shtml">اینجا</a> که از همان محفل هم یاد کرده ام.</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/04/post_923.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/04/post_923.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آنها که می‌شناسم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">و مثلا شرح حال</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 03 Apr 2013 00:56:02 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کتابهای به یادماندنی سال 91</title>
<description><![CDATA[سال گذشته بختیار بودم که چندین بسته کتاب از ایران برایم رسید به لطف دوستی کتابخوان و کوشا و کتابفروشی <a href="http://www.iranfarhang.com/ShowCases.aspx?ShowCase=4">ایران فرهنگ</a> که تقریبا هر کتابی را می خواستم می توانست فراهم کند. ولی هر قدر هم که فهرست ها را زیر و رو کنی و کتابخانه ملی را جستجو کنی و از خلال مجلاتی مثل بخارا و مهرنامه و دیگران و سایت کتابخانه مجلس بفهمی چه کتابهایی درآمده باز جای یک روز چرخ زدن در بازار کتاب را نمی گیرد. اما دست ما کوتاه است از بازار وطن. من از آن مهاجران ام که با کتابهای وطن بیشتر دمخورم چون هر چه می کنم و می دانم هم، از این وطن است. اگر دانشجو بودم یا در دانشگاهی به بچه های فرنگستان درس می دادم باز شاید فرق می کرد. اما نه آنقدرها. چون باز یا روزنامه نگاری درس می دادم یا زبان فارسی و ادبیات. باز هم میزان خواندنی ها به فارسی همیشه بیشتر بود و هست. اما واقعا من حرفی برای زدن در دانشگاههای اینجا هم ندارم مگر آنکه آنهم آموختن زبان وطن ام به علاقه مندان باشد. اصولا فکر می کنم مهاجران دو گروه اند: یک گروه از ایران به دنیا خبر می دهند و یک گروه از دنیا به ایران. من جزو این دومی ها هستم. اولی ها می توانند درس بدهند مقاله به زبان فرنگان بنویسند و مصاحبه بدهند ولی دومی ها می خواهند از تجربه زیسته خود در فرنگستان به ایران سودی برسانند. این است که ذخیره فرهنگ و دانش جاری غرب را هم برای فهم مسائل ایران در جهان می خواهند و چاره گری در-خودماندگی های ایرانی. &nbsp;
<div><br />
</div>
<div>سال پیش یک دوره بازآموزی کردم پیش خود در باره روشهای آموزش زبان و دوره ای لذت بخش بود. منهای فرصتهایی که گاه در دانشگاه ها پیش می آید برای تدریس این هم گوشه ذهن ام هست که شاید بتوان سر و سامانی آنلاین برای تدریس فارسی به بچه های مهاجران داد. در این زمینه عربها چند قدم بلند پیش اند. کتابهای خوبی در این سالها که من از تدریس زبان دور بوده ام منتشر شده هم در ایران و هم در خارج از ایران. ولی واقعیت این است که کتاب مطلوب آموزش زبان فارسی هنوز باید نوشته شود. در این زمینه بازار کتاب ایرانی و آموزش فارسی بسیار عقب است. چه در متن و چه در تولید ویدئو و نوارهای صوتی آموزشی. اوضاع از زمانی که من نقد مجموعه پنج جلدی <em>آزفا</em> (یدالله ثمره، 1372) را نوشتم (در: <em>ره آورد</em>، گزارش نخستین مجمع بین المللی استادان زبان فارسی، 1376) فرق مهمی نکرده است. فکر کنم هر وقت توانستیم آموزش فارسی را سر و سامان علمی دهیم باقی شاخه های علم هم در ایران شکوفا شده است. و گرنه آدم تربیت خواهیم کرد و صادر می کنیم تا به کار دیگران بیاید و خودمان در حاشیه علم روز می مانیم.</div>
<div><br />
</div>
<div>یک دوره هم در باره روش تحقیق بازخوانی کردم تا درسنامه ای در دو بخش مبتدی و متوسط بنویسم. این یکی از درسهای مورد علاقه من بود در دانشگاه و چندین دوره تدریس کرده بودم اما هرگز نشد که یادداشتهایم را تنظیم کنم گرچه طرحی هم آماده کرده بودم. سال پیش بالاخره این دو دوره نوشته شد که مجموعا بیشتر از 25 هزار کلمه است. بخش اول آن اینک در دسترس است در درسنامه. در زمینه روش تحقیق در ایران منابع بسیار خوبی وجود دارد اما باز هم از نظر آموزشی بودن هنوز کتابهای خوب کمیاب است. برخی کتابهای ترجمه ای هم آنقدر سرشار از ارجاعات به فرهنگ و دانش و نویسندگان غربی اند که برای فارسی زبان به موزه بیشتر شبیه است تا مدرسه. مثلا <em>روشهای تحقیق کیفی در علوم ارتباطات</em> (همشهری، 1388). اگر عمری باشد شاید یک دو دوره روش تحقیق پیشرفته هم اختصاصی برای ادبیات بنویسم و رسانه.</div>
<div><br />
</div>
<div>جیمز باکن نویسنده ایراندوست بریتانیایی سال پیش کتابی را که چند سال بود می نوشت تمام کرد در باره تاریخ ایران معاصر. یک فصل اش را هم که به مساله مذهب و آقای خمینی مربوط بود لطف کرده فرستاد من بخوانم و نظر بدهم. جیمز که هم محققی است فرهیخته و هم داستان نویسی برجسته نثر فوق العاده ای دارد. تاریخ را با چاشنی روایتگرانه یک داستان نویس بیان می کند و دید تیزی دارد در انتخاب حوادث و پیوند دادن مسائل به یکدیگر. کتاب اش در ماه نوامبر از چاپ در آمد: <em>روزهای خدا</em> (<a href="http://www.amazon.co.uk/Days-God-Revolution-Iran-Consequences/dp/1848540663/ref=sr_1_1?s=books&amp;ie=UTF8&amp;qid=1364527136&amp;sr=1-1">مشخصات در آمازون</a>) او در اواخر دهه نود میلادی هم <a href="http://www.amazon.co.uk/Good-Place-Die-Panther/dp/1860467423/ref=sr_1_16?s=books&amp;ie=UTF8&amp;qid=1364527454&amp;sr=1-16">رمانی</a>&nbsp;عاشقانه منتشر کرد که ضمنا حوادث انقلاب را هم بیان می کرد و به نوعی خاطرات خودش بود آمیخته با تاریخ اواخر دوره پهلوی و آغاز انقلاب. سالهایی را در ایران تدریس کرده است. هر دو کتاب ارزش ترجمه دارد. پسرش هم این روزها فارسی می خواند. ایران برای تحصیل به او اجازه نداد. رفته است مقیم تاجیکستان شده است. این وطن دوم ایرانی ها و ایراندوستان. خودش می گوید ما به زبانی عشق می ورزیم که مردم اش ما را دوست نمی دارند.</div>
<div><br />
</div>
<div>مرگ احسان نراقی و بحث هایی که در باره ارزش کارهای او پیش آمد مرا واداشت یک دوری در کارهای او بزنم. هم مقالات اش در قبل از انقلاب و هم کارهای بعد از انقلاب اش و گفتگوهای بسیار جالب اش (مثلا <em>آن حکایتها</em> در گفتگو با هرمور کی، 1381) و هم کتابی که از گفتگوهایش با شاه نوشته است: <em>از کاخ شاه تا زندان اوین</em> (رسا، 1373). من یک دو باری او را از نزدیک دیده بودم در پاریس و لندن اما همیشه برای کارهایش احترام قائل بودم و امروز هم نظرم عوض نشده است که او از پیشروان اندیشه علوم اجتماعی در ایران است و آدمی است که تئوری را با عمل آمیخت و در کناره عافیت باقی نماند. خود را به آب و آتش می زد تا بلکه تقدیر تاریخی &laquo;حواله شده&raquo; به ملت را تغییر دهد. و البته نتوانست و نمی توانست. ملت باید سرش به سنگ تجربه بخورد. امروز فکر می کردم که ممکن است او و همفکران اش از داوری و شایگان تا شریعتی در طرح &laquo;غربت غرب&raquo; و &laquo;آنچه خود داشت&raquo; ایرانی خطاهایی کرده باشند اما راه همان است. راه ما باید از تاریخ و فرهنگ ما برآید. راه های دیگر بن بست است. چپ باشد یا راست. دلیل سرگشتگی مان هم یکی همین است که راه خود را پیدا کردن صعوبت بسیار دارد و بوالعجبی های بسیار. اما امید می برم که پیش از اینکه کارمان به جنون بکشد یا جنگ به حل معضل موفق شویم.</div>
<div><br />
</div>
<div>دو سه دوره تدریس روزنامه نگاری برای <a href="http://mianehschool.net/">مدرسه میانه</a> سبب شد یک دوره کتابهای رایج در این زمینه را بخوانم. کتابهای دکتر احمد توکلی در باره خبرنویسی و ویرایش اخبار و دیگر کارهایش را مفید یافتم. نگاه معلمانه اش در همه کتابهایی که از او دیده ام منعکس است و همین کتابهای او را خیلی آموزشی کرده است. چند کتابی هم که از فرید قاسمی خواندم خوب بود. آنچه در تاریخ مطبوعات نوشته است با جزئیات فراوان همراه است مثلا <em>مطبوعات ایرانی</em> (نشرعلم، 1389). همینطور دوره هایی که از مجلات قبل از انقلاب روی لوح فشرده منتشر شده و حاصل مدیریت رسول جعفریان در کتابخانه مجلس است هم بسیار ارزشمند بود. چه کارهای دوره مشروطه اش و چه کارهای دهه 40 و 50 مثلا تماشا. که ساعتهای سکرآوری مرا مشغول داشت. اما در این کتابها هم دو نکته رماننده وجود دارد. یکی کهنگی روش. مثل کتاب <em>اولین های مطبوعات ایران </em>از فرید قاسمی (نشر آبی، 1383). و دیگری غرقه شدن در مثالهای خبری آمریکایی و سبک هایی که اصلا در رسانه های ایرانی یافت می نشود در کتابهای آقای توکلی. خبر را باید بر اساس فرهنگ رسانه ای مخاطب درس آموزش داد. ترجمه کارساز نیست.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>از کتابهای دیگری که خواندم و در نوع خود کم نظیر است <em>سرگذشت رادیو در ایران به روایت اسناد</em> بود (دفتر پژوهشهای رادیو، 1389) در همین ردیف کارهای اسنادی هم کار اسناد سینما در عهد قاجار کار درخشانی است: <em>روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه</em> از عباس بهارلو (فرهنگستان هنر، 1389).&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>برای <a href="http://www.tavaana.org/">مدرسه توانا</a> یک دوره درس در باره کنشگری و رسانه های نو نوشتم که برای آنهم کارهای مختلفی را خواندم. از مرور کتابهای قدیمی تر زبانشناسی از عهد دانشجویی ام در دانشگاه علامه طباطبایی تا کتاب بسیار خواندنی <em>140 کاراکتر</em> که شیوه نامه ای عالی نسب است برای توئیتر (مشخصات در <a href="http://www.amazon.co.uk/140-Characters-Style-Guide-Short/dp/0470556137/ref=sr_1_1?s=books&amp;ie=UTF8&amp;qid=1364567666&amp;sr=1-1">آمازون</a>) و کتاب فوق العاده و برجسته ای از یک مولف کمترشناخته ایرانی -در میان ایرانیان البته- به انگلیسی در باره <em>تفکر سیستمیک و مدیریت آشوب و پیچیدگی</em> (مشخصات در<a href="http://www.amazon.co.uk/Systems-Thinking-Complexity-Designing-Architecture/dp/0123859158/ref=sr_1_2?ie=UTF8&amp;qid=1364524891&amp;sr=8-2"> آمازون</a>). <a href="http://www.weforum.org/global-agenda-councils/jamshid-gharajedaghi">جمشید قرچه داغی</a> اندیشوری است جامع و ژرف نگر که نه اسنوبیسم بعضی و بسیاری از روشنفکران وطن را دارد و نه زبان پیچیده بعضی و بسیاری دیگر را. نه فخر می فروشد به علمی که آموخته و ارائه می کند و نه از عالم واقعیات زمینی دور است و به تئوری برای تئوری دلخوش است. اثر او یک شاهکار مسلم است که پروسه دراز تجربه مدیریت او در سازمان مدیریت صنعتی ایران دوره پهلوی و سپس تدریس اش در آمریکا را پشتوانه دارد. او کشف سال گذشته من بود.</div>
<div><br />
</div>
<div>اواخر سال مازیار بهاری پیشنهاد کرد برای سایتی که بزودی رونمایی می شود و به روزنامه نگاری شهروندی اختصاص دارد درسنامه ای بنویسم در باره زبان فارسی. درسنامه را در اوج بحث های تغییر خط و اصلاح خط و اینها نوشتم و ناچار یکبار این بحث ها را مرور کردم و حاصل تاملات و مطالعات خودم را نوشتم. اصل بحث البته این بود که چگونه از خطا باید پرهیز کرد و اصلا خطا چیست و زبان معیار کدام است و خط چقدر در خطا موثر است. این هم بزودی در دسترس عمومی خواهد بود. بخت این را داشتم که کتاب تازه کورش صفوی را برای این درسنامه بخوانم: <em>زبانشناسی در مطالعات ادب فارسی</em> (علمی، 1391). دکتر صفوی نثر روانی دارد و زبان فارسی اش ساده و بی آلایش و ارتباطی و نزدیک به گفتار است. منطق روشن و معلمانه ای دارد که با تسلط اش بر مباحث همراه است و اینجا و آنجا با طنزی خودمانی آمیخته. گرچه با نظری که در یک گفتگوی خبری درباره لزوم تغییر خط به لاتین داده بود صد در صد مخالف ام اما به او احترام می گذارم که در رشد اندیشه علمی در مباحث زبان و ادبیات کوشیده و دانشجو تربیت کرده است.&nbsp;</div>
<div>&nbsp;</div>
<div>در نیمه دوم سال یک مشغولیت ذهنی ام طراحی لباس و تاریخ طراحی از خلال عکسها و نقشها و نقاشی ها بود. کتابهای بسیاری را دیدم ولی دو کار برایم خیلی دلنشین بود. یکی مجموعه ای کوچک اما ارزشمند از <em>نقشها و موتیف های ایرانی</em> که علی دولتشاهی منتشر کرده است (مشخصات در <a href="http://www.amazon.co.uk/Persian-Designs-Craftsmen-Pictorial-Archives/dp/0486238156/ref=sr_1_1?s=books&amp;ie=UTF8&amp;qid=1364567578&amp;sr=1-1">آمازون</a>) و دیگری کتاب حجیم و بزرگی که مارکوس هاتستاین و پیتر دلیوس در باره <em>هنر و معماری اسلامی</em> نوشته اند (مشخصات در <a href="http://www.amazon.co.uk/Islam-Art-Architecture/dp/3833135344/ref=sr_1_8?s=books&amp;ie=UTF8&amp;qid=1364567491&amp;sr=1-8">آمازون</a>). حجم اطلاعات گردآمده و عکسهای کم نظیر و نظم این کتاب در بحث از یک دوره تمدنی وسیع از شمال آفریقا تا بخارا مثال زدنی است.</div>
<div><br />
</div>
<div>در آخرین ماههای سال کتابی از آزیتا قهرمان خواندم: <em>شبیه خوانی</em> (آرست، سوئد 1391). این کتاب روز بعد از ولنتاین به دست ام رسید. طبعا ورق که زدم و دیدم شعری در باره ولنتاین دارد اول همان را خواندم. زبان شگفت آوری داشت. سالها بود زبان شاعری مرا شگفت زده نکرده بود. در این سالهای عسرت شعر فقط شاعران زن توانسته اند شعرهایی بگویند که برای من خواندن اش لذت بخش باشد. در سالهای دور ژیلا مساعد مثلا. بعد سارا محمدی. و حالا آزیتا قهرمان. بزرگانی مثل سیمین بهبهانی البته به جای خود که فرم کارشان متفاوت است و کارهاشان عالم دیگری دارد. دو شعر دیگر هم داشت که چشم ام را گرفت در دو صفحه روبرو با یک مضمون منتها با تعبیری عجیب. اولی اینطور شروع می شد: فارسی مرا زایید خوش خط مرا نوشت. دومی هم اینطور: فارسی مرا زایاند.</div>
<div><br />
</div>
<div>از دو کتاب دیگر هم یاد کنم که دوست داشتم و مرا با عالم دانشکده پیوند داد. یکی <em>خاصیت آیینگی</em> که دوست دانشورم استاد مایل هروی نوشته است در باره عین القضاه. وقتی چاپ اول اش درآمد من در خیالات دیگری بودم و سراغ کتاب نرفتم. سال پیش برای پاسخ دادن به سوالهای پسرم علی در باره عین القضاه ویراست دوم کتاب را سفارش دادم (نشر نی، 1389) و مثل همیشه از قلم مولف استاد آموختم. گوهری است استاد مایل که باید قدرشناخته شود. و نمی شود. کتاب دیگر اثر نغز بهرام بیضایی است که می پرسد <em>هزار افسان کجاست؟</em> و در واقع کجایی است (روشنگران، 1391). مقدمه شاهکاری دارد که مثل یک فیلم سینمایی خوب طرح موضوع جانانه ای می کند و ستیهندگی بیضایی را نشان می دهد. با همین انرژی گشتی دراز در ادب فارسی زده است و نشان می دهد که اهل فرنگ چه خطاها دارند در فهم پیشینه هزار و یکشب حتی اگر مثل مارزلف <em>دانشنامه هزار و یکشب</em> فراهم کرده باشند. کاری است کارستان و بیضایی نشان می دهد در شناخت و تحلیل داستانهای افسانه ها و متون ادبی و داستانگوی فارسی از معدود صاحبنظران ما ست و در زمینه تحلیل هزار و یکشب بعد از جلال ستاری نظیر ندارد. اما در آنچه به دست آورده است و بن-مایه زنانه اثر و سخن رهایی بخش و زندگی بخش را کاویده و با صدها مثال و ارجاع تحکیم کرده الحق یگانه است. مثل این چند ساله اخیر چاپ هرمس از <em>هزار و یکشب</em>&nbsp;(1386) کنار تختخواب ام جای دارد و گاهی شبها پاره ای از آن می خوانم و می خوابم. دو شب پیش به پایان قصه عاشقانه علی بکار و شمس النهار رسیدم. هزار و یکشب همه داستان زن است و قهرمانی های او. و این درست مغلوب کردن صورت ظاهر داستان است. زنی که آمده است تا بعد از شبی کامجویی کشته شود پیروز از این کارزار بیرون می آید. و همه زنهایی که در داستانهای او می آیند خصلت های قهرمانانه دارند. درعشق و در ستیز و زندگی. بیضایی موفق شده است اولین شرح اساطیری و کاملا ایرانی هزار و یکشب را بنویسد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>----------</div>
<div>این یادداشت به خواستاری فرشاد کاشانی از کتابخوان های حرفه ای نوشته شد. از من و دوستانی که دعوت اش را اجابت کرده اند خواسته است از دیگران هم دعوت کنیم از کتابخوانی هاشان بنویسند. از دیگر کتابخوان های حرفه ای یکی <a href="http://www.khabgard.com/">سیدرضا شکراللهی</a> است و دیگری <a href="http://www.fallosafah.org/">سعید حنایی کاشانی</a>. دوستان کتابخوان دیگر هم دارم اما وبلاگ ندارند. بعضی هم به جای کتاب فیلم تماشا می کنند که خب از دایره بحث بیرون است. از میان خانمها اما می دانم <a href="http://samarqand.malakut.org/">شهزاده</a> کرم کتاب است. خاصه داستان و رمان به زبان فرنگان. اگر این سه بنویسند غنیمت است. و البته اگر کتابهای خودشان را هم امسال منتشر کنند غنیمت تر!</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/_91.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/_91.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">و مثلا شرح حال</category>
        
        

         <pubDate>Sat, 30 Mar 2013 22:41:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آب و آتش نوروز؛ زایش بمثابه امر مقدس</title>
<description><![CDATA[در مباحث نوروزی بسیار صحبت از آتش هست اما کمتر از آب سخن می رود. نگاهها به سبزه دوخته شده و گل و سنبل اما کمتر کسی از شان نزول تخم مرغ &nbsp;در هفت سین می پرسد. در این یادداشت چرخی می زنم در چند منبع تا ببینم جای آب در نوروزگان کجا ست و از کجا در این ایام تخم مرغ هم در نوروزستان جلوه می فروشد و هم در اروپایی که از نوروز خبر ندارد.&nbsp;
<div><br />
</div>
<div>یک اصل راهنما برای نگاه به نوروز این است که وقتی آتش چنین ارجمند است در مراسمی حتمی باید سراغ آب را هم گرفت. وقتی این دو بود از خاک هم باید نشان جست و سرانجام از باد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>شعر فارسی سرشار از بادهای نوروزی است خاصه صبا. به قول حافظ او اصلا دایه گل است. گل با صبا ست که می شکفد. این همان باد است که به قول مولوی نباید از آن تن پوشید تا با بدن همان کند که با درختان می کند. سر و کارش با جوانان چمن است. و دم مسیحایی دارد. پس نوروز بی باد صبا نمی شود. فعلا برای مقصود ما همین بس.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>آتش هم که نماد آشکار نوروز است. در کردستان که بودم آتش در چارشنبه آخر سال نمی افروختند بلکه درست همان روز عید بر بام خانه ها می سوختند. در روستاهای تاجیک نشین آسیای میانه هم رسم است که می گویند: &laquo;چراغ را تیزتر درگران! ارواح ها در بیرون چرقش دارند&raquo; یعنی که هم زور آتش و چراغ را بیش باید کرد در نوروزگان و هم این آتش به استقبال فروهرها ست. در متون هم مکرر آمده است که آتش را شب آخر سال روشن می کرده اند و این از چارشنبه سوری شواهد بسیار بیشتری دارد.</div>
<div><br />
</div>
<div>می ماند خاک و آب. از خاک به چند صورت نشان هست در نوروز. یکی اصلا زدودن غبار است و گرد است. چهره نوروز بی غبار خوش است. پس خانه از غبار می روبند. یک صورت دیگرش آن است که کوزه می شکنند. و این سخت با معنا ست. به گمان ام این رسم در ایران از یاد رفته است اما در قدیم چنانکه استاد زرین کوب یاد می کند از پس مراسم چارشنبه سوری آتش که خاموش شد کوزه ها و سبوهای سفالی می آوردند و آنها را از آب پر می کردند و از پشت بام توی کوچه می انداختند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>این رسم کوزه شکنان در جاهای دیگر هم هست. و خود گره گاه آتش و آب و خاک است و نوروز.</div>
<div><br />
</div>
<div>پس از همین جا بحث آب را می شود دنبال کرد. آبی که از پس آتش به کوچه ریخته می شود. در مراسمی که هم امروز هم در ایران هست به آب انداختن سبزه را داریم. بر سر سفره هفت سین هم آب می گذارند. حال ماهی داشته باشد یا نه. اما آب هست. درست چنانکه آینه هم هست. از شستن ظرف و فرش و رخت با آب هم می گذریم که باز از نشانه های دیگر آب در نوروز است. خود آب را هم تمیز می کرده اند و از رسم های نوروزی مثلا در خجند بوده است که نهرها و حوضچه های آب را از گل و لای تمیز کنند.</div>
<div><br />
</div>
<div>اما از آن چیزها که از یاد رفته است آب پاشی به یکدیگر است. تا قرنهای اول اسلامی رسم آب پاشی همراه آتش بازی معمول بود. بعد در اواخر قرن سوم گزارشی داریم که یکبار در بغداد ممنوع شد. اما سپس رفع ممنوعیت شد و مردم در آب بازی و آب پاشی حتی چندان افراط کردند که بر لباس عسسان هم آب دجله ریختند! در مصر رسم آب پاشی تا قرن بعد هم دیده می شود و آنجا هم یکبار خلیفه فاطمی دستور می دهد که مردم از روشن کردن آتش و آب بازی خودداری کنند و گویا در این کارها افراط می رفته است و باری تا سه روز ادامه می داشته. استاد احمد جاوید از دانشوران افغان نقلی از <em>صبح الاعشی</em> می آورد که نشان می دهد آتش افروزی و آب پاشی تا 791 هم در مصر معمول بوده است. - این ماجرای آب در مصر بسیار دلکش است و جداگانه باید به آن پرداخت فقط توجه می دهم که یوسف هم پیامبر آب است و می بینید که به چاه انداخته می شود اما سالم بر می آید و نقل است که به زندان هم که رفت درخت خشکیده ای آنجا بود که جوانه زد و سبز شد.&nbsp;</div>
<div>&nbsp;</div>
<div>اینکه امروز آب پاشی جایی مانده باشد یا کوزه شکنی نمی دانم و شاید هست و منابعی که من در دست دارم چیزی نشان نمی دهد. این را باز می گذارم. که قصد من در این یادداشت بیشتر مرور است تا تحقیق.</div>
<div><br />
</div>
<div>بیاییم بر سر نکته آخر. این روزها همه ساله در اروپا تخم مرغ رنگین خریدن آسانترین کار است برای جور کردن سفره هفت سین. چرا که ایام عید ایستر است. این عید با دو چیز شناخته می شود. یکی تخم مرغ و دیگری خرگوش. در نظر اول ممکن است فکر کنی که تخم مرغ در هفت سین ما چه بسا امری تازه باشد و از عالم غربی گرفته شده باشد. اما شواهد چیزی دیگر می گوید. مثلا در همان کردستان تخم مرغ بازی از بازی های رایج نوروزی است. بروید به آن سوی اقلیم نوروزستان می بینید در در قبادیان بدخشان هم همین بازی هست و تخم مرغ جزو هدایای نوروزی است و زدن آنها به هم که &laquo;تخم جنگ&raquo; نامیده می شود از بازی های معمول در همین سده اخیر بوده است و در ولایت کشکرود ازبکستان هم هست. استاد زرین کوب هم می نویسد که صبح نوروز تخم مرغ به بچه ها و جوانان هدیه داده می شد در زرورق پیچیده و رنگ شده یا نقاشی شده و گویا دست کم تا دوره صفوی رایج بوده است که شاردن فرانسوی هم از آن یاد کرده است. اینکه تخم مرغ را در ایام ایستر به مسیح نسبت داده اند نیکو ست اما رمز خرگوش آن را تضعیف می کند چه مسیح خود زن نستاند و بچه نیاورد. خرگوش نماد بچه زایی بسیار است. تخم مرغ هم نشانه زایش است. و به قول زرین کوب هدیه کردن اش به بچه های جوان تفالی است برای واگذاری ادامه نسل به ایشان.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>یک سوی دیگر بچه زایی و تداوم نسل یعنی بخت گشایی هم در نوروز مثالهای فراوان دارد. مثلا در ساری دختران در پایان دوازدهه نوروزی هفت بار از روی نزدیکترین جویبار نزدیک به خانه شان می پریده اند تا بخت شان باز شود و شوهر کنند و بچه بیاورند. این که این مراسم هنوز هم هست یا کم و کمتر شده مهم نیست. مساله اصلی پیوند نوروز است با طبیعت زایا از یک سو و با جهان مینوی و فروهرها از سوی دیگر. این را آتش نمایندگی می کرده و آن را آب. در همان خجند که رود اسطوره ای سیحون از میانه شهر جاری است پیوندهای نوروز با آب بسیار عمیق است. و مردم در اساس جشن نوروز را در کنار آب و &laquo;سر آب&raquo; برگزار می کرده اند و می کنند. آب اساس حیات است. و زایش نماد تداوم آدمی. و این دو در صورتهای مختلف در نوروزگان جلوه می فروشند. و این همان است که ما در جستجوی آن بودیم. جستجو کنید باز هم نشانه های دیگر می یابید. اما برای این اشاره همین کفایت است.</div>
<div><br />
</div>
<div>----------</div>
<div>این یادداشت به خواستاری بهروز صمدبیگی نوشته شد و به او و دوستان در جامعه روزنامه نگاران تقدیم می شود.</div>
<div>----------</div>
<div><br />
</div>
<div>اگر خواستید در این باب بیشتر بخوانید:</div>
<div><strong>نوروز در فرهنگ شیعه</strong>، مقاله عالی رسول جعفریان در نامه مفید، شماره نهم، بهار 1376</div>
<div><strong>نوروز در فرهنگ کردی</strong>، نوشته مهرداد رامیدی نیا، چیستا، شماره 268، فروردین 1389</div>
<div><strong>نوروز در قبادیان</strong>، رحیم مسلمانیان قبادیانی، بخارا، شماره 17، فروردین 1380</div>
<div><strong>سنن نوروزی در خجند</strong>، نوشته عبدالله جان میربابا، کیهان فرهنگی، شماره 150، اسفند 1377</div>
<div><strong>نوروز</strong>، مجموعه مقالات از جمله دو مقاله استادان زرین کوب و جاوید، به کوشش علی دهباشی، نشر افکار، 1389</div>
<div><strong>نوروز در کشکرود</strong>، از استاد فقید رحمان رجبی، که خود در سفر سال پیش به من هدیه کرد. چاپ تهران، 1384</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_922.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_922.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ايرانشناخت</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 20 Mar 2013 16:42:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مساله خاتمی نیست خامنه ای است</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">به نظرم این امید که هر قدر به انتخابات نزدیک تر شویم شفافیت فضا بیشتر شود تا بتوان تصمیم گرفت دارد ناامید می شود. در آغاز سال میلادی نو <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/_2013.shtml">نوشته بودم</a> که امسال سال عجیبی است برای ایران. دلها سرد شده است و ایمان ها از کف رفته و ایده ها شکست خورده است. این مشکل هنوز پابرجا ست.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">به نظرم هر قدر به روزهای اعلام نامزدی این و آن نزدیکتر می شویم صحنه شلوغ تر می شود و همزمان کم رمق تر. انتخابات در ایران بعد از پیروزی اول خاتمی همیشه شلوغ بوده است. در دوره دوم خاتمی فکر می کنم 9 یا 10 نفر نامزد داشتیم که همه هم جدی بودند. این دور هم دارد همان موضوع تکرار می شود. بعضی ها البته مثل فلاحیان و پورمحمدی شانس بیشتری دارند! ولی به طور کلی در ناصیه هیچیک از این رجال چه این دو نامزد پرشانس و چه رضایی و دیگر کم شانس ها نوری نمی تابد و دلی را گرم نمی کند. قالیباف هم آنقدر از دور دارد می آید که معلوم نیست اصلا نامزد می شود و اگر بشود اصلا چه حرف تازه ای دارد &nbsp;و چه هنری که همه این نامزدها ندارند.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اصلاح طلبان شروع کرده اند به دعوت از خاتمی. در این صحنه بی نور و کم رمق و سرد انتخابات خاتمی تنها چراغ موجود است اگر دل یکدله کند و بیاید. اما من با حفظ احتیاط واجب فکر می کنم این خاتمی هم دیگر نه رای 20 میلیونی دارد و نه می تواند سردی فضا را به گرمی بدل کند. خاتمی یک رئیس جمهور بی دردسر خواهد بود برای همه ما. اما نه اصلاحات بر می گردد و نه این همه مارخوردگان افعی شده کنار می کشند. فرض کنید همین وضعی که الان هست و هیچکس حرف هیچکس را نمی خواند باقی می ماند و فقط به جای احمدی نژاد خاتمی خواهد بود.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">نکته ای که در مجموعه بحث های اصلاحات و اصلاح طلبان از پیر و جوان نادیده مانده است این است که مساله این انتخابات دیگر خاتمی و اصلاحات نیست. حتی جنبش سبز هم نیست. اینها خاطره است. اینها زمانی راه حل بود اما دیگر راه حل نیست. الان مساله انتخابات خامنه ای است.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">از یک بابت در انتخابات سال 76 هم مساله خامنه ای بود اما خامنه ای 92 کلی توفیر کرده است. نه اینکه پرقدرت تر شده باشد. بلکه دست اش رو شده است و امکان بازی ندارد. خامنه ای 76 هنوز می توانست با سید خندان مماشات کند و حتی اصلاحات را هم به خود ببندد و به نوعی در آن ادعا کند که من هم هستم و اصلا اصل مردمسالاری است و چه و چه ها. اما خامنه ای 92 بعد از هشت سال حاکمیت دولت احمدی و بعد از آن رسوایی های سال 88 و خیانت به آرا و کودتا بر ضد اساس انتخابات راهی برای خود نگذاشته است که پس برود یا پیش برود. پس رفتن اش ناممکن و پیش رفتن اش ناممکن.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">علت این سردی و بن بست و گیجی حاکم هم همین است. خامنه ای با دخالت در روند انتخابات و سینه سپر کردن برای احمدی نژاد و منکوب کردن هاشمی و امید بستن به نفت 100 دلاری و برنامه هسته ای و احمدی نژاد را به جان همه در داخل و منطقه و خارج انداختن چنان اشتباه بزرگی کرده است که راه سیاست ورزی در ایران را بسته است.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">از این امامزاده دیگر معجزی بر نمی آید. خامنه ای یک استراتژیست ناکام و شکست خورده است. او تمام تخم مرغ هایش را در سبد احمدی گذاشت و او هم یک لگد زیر این سبد زده است و حیثیتی برای آقا باقی نگذاشته است. خامنه ای ناچار به بازسازی چهره خود است اما توانایی این کار را هم ندارد. خاتمی می تواند آبروی دوباره ای برای نظام بخرد اما خامنه ای خریدار این آبرویی که خاتمی بخرد نیست. باشد هم مردم آن پشتوانه را به خاتمی نمی دهند که او بتواند آبروی مجددی برای نظام دست و پا کند. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن فرصت از دست رفت. و خود کرده را تدبیر نیست.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">ممکن است باز هم با قید احتیاط واجب ما شاهد مرگ سیاسی خامنه ای هستیم و فقط مثل عصای سلیمان باید آن موریانه آن را تمام جویده باشد تا فرود افتادن آقا را به چشم سر هم ببینیم. اما هر چه هست سه ماه آینده تغییر بنیادینی در وضع گره خورده سیاست در ایران نخواهد داد. مگر واقعا مرگ سیاسی خامنه ای با مرگ طبیعی او یکی شود و او از صحنه خارج شود.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">خامنه ای روزی که از نقش رهبر مشروطه و فراتر از جناح های سیاسی خارج شد و در کنار یکی از بازیگران ایستاد مرگ خود را <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2009/06/post_721.shtml">امضا کرد</a>. او سطح بازی را آنقدر بالا برده است که بدون جابجا کردن خود او تغییر مهمی در سیاست ایران و بن بست حاکم بر آن پیش نخواهد آمد. خاتمی هیچ تغییری در این وضع نمی تواند بدهد. او نه قادر است برنامه ای بدهد و نه برنامه ای را اجرا کند. به نظر من تغییر سیستم انتخاب رئیس جمهور تنها برگ بازی خامنه ای است اگر موفق به انجام آن شود. اما انتخابات در ایران مرده است چون جسد رهبر سیاسی نظام روی آن افتاده و خفه اش کرده است. از این بن بست راه خروجی نیست. اگر هیچ تغییر مهمی پیش نیاید یک رئیس جمهوری از بین رجال پرشانس و کم شانس بالاخره با مقداری رای اعلام شده (درست مثل آنچه در انتخابات پارلمانی پیش آمد) به دفتر سابق احمدی نژاد راه خواهد یافت. اما زندگی سیاسی در ایران زنده نخواهد شد. نطق این طوطی سخنگو را خود بقال کور کرده است.</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_921.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_921.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست 2</category>
        
        

         <pubDate>Sun, 17 Mar 2013 23:57:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تهران دور چه داشت که تهران امروز ندارد؟</title>
<description><![CDATA[از وقتی <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2011/03/post_860.shtml">ایرج افشار</a> دو سال پیش در همین روزها از جهان رفت بارها به او فکر کرده ام. همانطور که تا وقتی زنده بود همیشه کارهایش را با تحسین دنبال می کردم. بعد از رفتن اش هم می دیدم که اثرات وجودی او همچنان ادامه دارد. او تمام شدنی نیست. یادداشت مفصلی نوشته ام با کند و کاو در آنچه او برای رفقایش نوشته است. اغلب آنها به یاد ایشان است و بعضی هم در نکوداشت آنها در زمان حیات. من تمام آن یادداشت ها را که در کتاب مستطاب&nbsp;<em>نادره کاران</em> جمع آمده است با این دید خواندم تا بدانم حلقه دوستان افشار چه کسانی بودند و او را به جهان و فرهنگ ایران و فرهنگمداران اش چه نظرها بود. آن یادداشت هنوز منتشر نشده است و امید می برم که بزودی در مجموعه ای برای بزرگداشت استاد انتشار یابد.&nbsp;
<div><br />
</div>
<div>امشب که شنیدم دوست نازنینی که به علت بیماری زیر تیغ جراحی رفته تا ماهها رنجور خواهد بود خواه ناخواه دوباره یاد حلقه استاد افشار افتادم و قیاس کردن به اینکه آنان چگونه زیستند و ما چگونه از وطن دور افتاده و پراکنده مانده ایم که عیادت دوست هم برای مان آسان نیست. فکر می کردم چه چیزی است که <em>نادره کاران</em> را چنین غنی کرده و پر رنگ و زیبا و دوست داشتنی. چرا ما که در غرب زندگی می کنیم با وجود نعمات ظاهری که از آن بهره مندیم حسرت آن دوران دور تهران اوایل قرن تا انقلاب را می خوریم. تهران در ایام جوانی افشار شهری نبود که بتوان گفت دل می برد. سختی معاش بود و دولتهای ناپایدار و ستیزها و سانسورها و چه و چه. چیست در آن جمع و در دهه های بعد که زندگی تهران را اینقدر رنگین می کند؟</div>
<div><br />
</div>
<div>دیشب فیلم سیمین ساخته حسن صلحجو نیز همین حس را بیدار می کرد. در فیلمهای آرشیوی زندگی در تهران در دهه های قبل از بیست و بعد آن تا دهه چهل و پنجاه چیزی بود که دیگر نیست. در زندگی افشار هم چیزی هست از همین شمار. آن چیست؟</div>
<div><br />
</div>
<div>در زندگی افشار دو چیز بود که بس غنیمت بود. یکی جمع رفقا. بارها و بارها می بینی که نامهای آشنای دوره های بعد و چه بسا نام آوران همان دوره جمع اند در این پاتوق و آن محفل و این انجمن و آن سفر . یا بحث می کنند و یا کوه می روند و یا در خیابان قدم می زنند و گفتگو می کنند و یا به کافه ای و معمولا به دفتر مجله ای می روند. گاهی هم خانه این دوست و آن رفیق جمع اند. این از ما دریغ شده است. ما رانده شدگان و گریختگان این را از دست داده ایم. در کشورهای مختلف زندگی می کنیم و حتی اگر در یک کشور هم هستیم در فاصله های بعید که میان اش مردمان دیگر و زبانهای دیگر و مسائل دیگر در جریان است. آنچه ما از دست داده ایم مساله مهم فضا و مکان است. ما در فضای دیگری غوطه ور ایم. تهران زیر پامان نیست. خیابانها از ما نیست. هنوز نمی توانیم بگوییم این شهر ما ست. این خیابان ما ست. این مردم ما هستند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>این را می شد جبران کرد. اگر می توانستیم به ایران رفت و آمد داشته باشیم. می شد سفر کنیم. از آنچه می دانیم با اهل وطن بگوییم و از وطن و اهل آن چیزها بیاموزیم. بده بستان کنیم. این هم نمی شود. ما نه تنها رانده شده ایم که به اجبار سیاست بریده هم شده ایم از وطن. ایران ما درون ما ست. با ما سفر می کند. این خوب است. اما جای فضا و مکان را نمی گیرد.</div>
<div><br />
</div>
<div>چرا بریده شده ایم؟ چرا سفر به وطن پرخطر شده است؟ چرا برای دیدن روی وطن و اهل وطن باید هزینه های سنگین متحمل شد؟ چرا زندان و بازجویی و فشار و آزار خانواده و دوستان همراه هر تصمیم به سفر و دیدار است؟ این هم فرق فارق دیگر ما ست با نسل افشار: افشار و حلقه ای که به مهر ایران زنده بودند و زندگی می کردند پای شان در وطن بود و جمع شان جمع بود و سر پر شور داشتند و در وطن قدرشان دانسته بود و همه در یک کلان روایت مشترک بودند. آنهم ساختن آن روز و آینده ایران آن روزگار بود. افشار و دوستان اش با همه مشقت و افت و خیزها که در زندگی داشتند و در سیاست وطن می دیدند از جمله سقوط دولت ملی باز هم امید به آینده داشتند. میان آنها و دولت رضاشاه و میان آنها و دولت بعد از مصدق و کودتا هم باز یک چیز اساسی مشترک بود: آنها جهت کلی واحدی داشتند که دوست داشتن ایران و آباد کردن ایران و مدرن ساختن ایران بود.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>ما این را هم از دست داده ایم. دولتی بر سر کار است که نه دلی به ایران دارد و نه مهری به فرهنگ ایران و نه احترامی برای کسانی که دل شان به مهر ایران گرم است. دولتی سودایی که نه اسلام اش معلوم است چیست و نه ایران برایش اهمیتی دارد. دولتی که هیچ در کار ساختن نبوده است و تنها سوخته است و نابود کرده و آشفتگی به بار آورده و اهل نظر را رانده و دانشگاه ها را بسته یا خوار داشته است و اهل تحقیق را رانده و دست نشاندگان اش را بر کارها گمارده است و چیزی اصیل از ایلغارش سالم نمانده است.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>حال دوباره می فهمم که تهران دور چه ها داشت که امروز ندارد. تهران دور خیلی چیزها نداشت. دانشگاه اش تازه پا بود. مردم اش نیمه روستایی بودند. کتابفروشی هایش اندک بود. خیلی از کارهای تحقیقی اش در آغاز راه بود. خیلی از موسسات مدنی اش تازه داشت شکل می گرفت و تاسیس می شد. اما همین میل به ساخته شدن میل به آبادی و تجدد دلها را گرم می داشت و حلقه یاران را اینجا و آنجا و همه جا. تعداد کسانی که رانده دولت بودند محدود بود و همانها هم که رفته بودند چه به شوروی گریخته بودند یا به آلمان شرقی و دیگر جاها سالهای بعد بازگشتند و هر کدام محترمانه به کاری مشغول شدند که ایران را به اهل وطن و جهانیان معرفی می کرد. آن دولت برای ایران و ایرانشناسی و ایرانشناسان از هر طیفی حرمت قائل بود. اگر دل به ایران داشتی کمتر امکان داشت بی قدر و اعتبار بمانی. حرف ات پیش می رفت. مقاله خوب خریدار داشت. کتاب خوب حمایت می شد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>عمر افشار در یک چیز گذشت و آن بازیابی آثار ایران بود در قرون ماضیه و ثبت کارهای ایراندوستان و فرهنگمداران بود در دوره خود او. آثار او یا تصحیح نسخ خطی است یا مجلات ایرانشناسی و فهرست های مقالات و راهنماهای تحقیق. همه و همه با محوریت ایران. ایرانی که او وجب به وجب اش را سفر کرده بود و مثل مردم اش افتاده و آزاده بود.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>ما جمع یاران را از دست داده ایم و پراکنده شده ایم. و با دولتی روبروییم که جز زبان مبتذل سیاست وتبلیغ مهوع نمی شناسد و قدمی برای ساختن ایران برنداشته است. حد عالی و آرمانی دولتی که در ایران حاکم است همین هشت ساله دولت ولایی است که با وجود آنهمه نعمت مادی که از راه نفت حاصل شد کشور به ویرانی و آشفتگی کشیده شد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>حالا برای ما فقط یک چیز باقی مانده است که ممکن است بتواند فضا و مکان دریغ شده را جبران کند و بر زخم پراکندگی مان مرهم گذارد. و آن رسانه است. اما رسانه های ما کجا یند؟ چقدر از وضع امروز میلیونها رانده و گریخته ایرانی باخبر اند؟ چقدر از رسانه های ما گرمی مهر ایران شمیده می شود؟ چقدر باهمستان های ایرانی را شبکه کرده اند؟ چقدر از ما مهاجران خبر دارند؟ چقدر رسانه ها می توانند ما را گرم کنند؟ این را نوروز خوب نشان می دهد. نشان خواهد داد. وقتی نوروز آمد دقت کنید که رسانه مرهم می شود یا نمک بر زخمی که اکنون سی و چندساله است و در این هشت سال چند بار کار ما را به اتاق عمل کشیده است.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>پراکندگی ما را باید جبران کرد. اینطور شاید فضایی هم پیدا شود. ما بسیار ایم. اما رسانه ای نیست که ما را و جمع پریشان ما را نشان دهد. ناچار دیده نمی شویم. حیات ما در این پراکندگی خود موضوع رسانه ای مهمی است. و رسانه ای که به این مهم نمی رسد چرا باید برای من مهم باشد؟</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_920.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_920.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روشنفکران</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 15 Mar 2013 00:19:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رسانه کشف نیاز است و یا رسانه نیست</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">اجازه بدهید از اینجا شروع کنیم که رسانه ها دو نوع اند: مبتکر و مقلد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اگر مسیر مقلد بودن را انتخاب کرده اید عیبی ندارد - یعنی دارد ولی چون مبتکرها معمولا کمیاب اند در عمل تقلید راه بیشتر رسانه ها ست- ولی دست کم باید انتظارات خود را تنظیم کنید. هیچ مقلدی به گرد پای مبتکر نمی رسد. اگر فکر کنید با تقلید از مبتکر پیش می افتید سخت به خطا رفته اید. مثلا صدای آمریکا در چند ساله اخیر راه تقلید از بی بی سی را می رود. و هرگز به پای بی بی سی نخواهد رسید. تازه اگر همان تقلید را هم درست انجام دهد که در آن تردید جدی هست.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اگر مسیر مقلد بودن را انتخاب کرده اید ادای مبتکرها را هم در نیاورید. تقلیدتان را خوب انجام دهید. بیهوده در پیچ و مهره کار دستکاری نکنید. چون ممکن است کار را از بن خراب کنید. تقلیدتان را صادقانه انجام دهید. مثل شاگردی که صدای استاد را در کلاس آواز تقلید می کند. استاد نخواهد شد اما همگان او را تحسین خواهند کرد که مکتب استاد را خوب دنبال کرده است. اگر در میانه تقلید بخواهید راه تازه بروید لذت تقلید را حرام کرده اید. مقلد باید مقلد بماند. ادای مرجع را در نیاورد!</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اگر مسیری که بر گزیده اید قرار است مبتکرانه باشد دو نکته را در نظر داشته باشید:</div>
<div style="text-align: right;">اول اینکه ابتکار در تقلید هم ممکن است. یعنی اگر تقلید می کنید آن را به حوزه ای ببرید که تا به حال کسی نبرده است. یا آنقدر آن حوزه بایر افتاده است که حالا که شما وارد آن می شوید تازه می نماید. از من و تو یاد بگیرید! بسیاری از ایده های من و تو تازه نیست. کاملا تقلیدی است. اما چون در حوزه زبان فارسی و رسانه های ایرانی این تقلیدها کمیاب بوده یا نبوده است من و تو آن روشها و محصولات را حوزه تازه ای وارد کرده است و می توان گفت مبتکر است. ابتکارش در این است که زمینه بازار را خوب تشخیص داده است.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">دوم اینکه اگر می خواهید کارتان واقعا ابتکاری باشد هیچ راهی ندارید مگر آنکه دست به تحقیق بزنید. اگرنه کارتان آش شله قلمکاری از کار در می آید که چه بسا در شما این توهم را ایجاد کند دارید کار نو انجام می دهید!</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">این روزها که تلویزیون ایران فردا راه افتاده است می بینم که دوستان خطاب به مخاطب احتمالی می گویند برای شما این را در نظر گرفته ایم و آن را در نظر گرفته ایم. سوال من این است که این در نظر گرفتن بر چه اساسی است؟</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">قبل از اینکه مدل تلویزیون فارسی وان عرضه شود مردی از کهنه کاران سینمای آمریکا روزی به ملاقات من آمد. می خواست نظر من را در باره یک تلویزیون تازه بپرسد. می گفت خیلی ها را دیده است. ولی باز هم نظرسنجی اش را ادامه می داد. نزدیک به سه ساعت در دفتر من به نمایش اسلایدهایی مشغول بود که می گفت نتیجه یک تحقیق 500 هزار دلاری در جامعه ایران برای شناسایی گرایشهای مخاطبان است. در آن زمان به نظر من رسید که پول اش را حرام کرده است. اما بعدها که طرح اش چند دور چرخید تا نهایتا به صورت مدل فارسی وان معرفی شد و طرفدار پیدا کرد و تلویزیونهای دیگر هم به تکاپو افتادند که از آن مدل کپی برداری کنند متوجه شدم که چه کار اساسی مهمی کرده بوده است. نیازی را تشخیص داده بود که هیچ کس دیگری اگر هم تشخیص داد به فکر آن نیفتاد که در رسانه به کار گیرد. اقبال به فارسی وان در زمان خود نشان داد که تا چه حد جامعه ایران از ارزشهای نظام مقدس فاصله گرفته است. و همین کافی بود. آینه ای بود در برابر همه ما.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اینکه ما به خیال خودمان فکر کنیم مردم چه نیازی دارند و برای شان این و آن برنامه را در نظر بگیریم یکسر خطا ست. و این خطا را مخاطب بدرستی گرچه از روی غریزه تشخیص خواهد داد و به سراغ ما نخواهد آمد. مهم نیست که چقدر برنامه های خوبی برای آنها در نظر گرفته ایم. مهم این است که خوب را خودمان تعریف کرده ایم. به نیاز مخاطب توجه نکرده ایم.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">رسانه های جدید اگر واقعا جدید باشند یعنی به منطق عصر دیجیتال نزدیک باشند هرگز به دنبال رابطه از بالا به پایین با مخاطب نخواهند رفت. در نظر گرفتن برنامه برای مخاطب بدون سنجش نظر او و بدون شناخت بازار از-روی-تحقیق دنباله روی از گفتار رسانه ای ماقبل دیجیتال است. این آینده ای ندارد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">کار هر رسانه تازه و طراحان رسانه های تازه اگر تقلید است باید تقلید از نمونه های موفق و امتحان-داده باشد و اگر ابتکار است باید تنها و تنها بر اساس تحقیق و مخاطب سنجی باشد و بس. در واقع ما باید نیاز را کشف کنیم. و راه کشف اش این است که به آنچه مردم می کنند توجه کنیم. از پیش خود هرگز نمی توان برای مردم امروز ایران برنامه معین کرد و از آنها تشویق و استقبال انتظار داشت. رسانه هایی که نه تقلید خوبی هستند و نه قدرت تحقیق و مخاطب شناسی دارند پاتوق گروه خاصی از تولیدکنندگان می شوند که توهماتی در باره میزان تاثیر خود پیدا خواهند کرد. و این از نظر دانش ارتباطات رسانه نیست. و به هیچ کار مهمی از نظر اجتماعی موفق نخواهد شد. دورهمی چای خوردن و گپ زدن البته مساله دیگری است. اما اگر هدف تاثیرگذاری اجتماعی است این رسانه ها باید تکلیف خود را با &laquo;کشف نیاز&raquo; روشن کنند. هیچ برنامه ای از رسانه ی گران تلویزیون نباید بدون اینکه نیازی را هدف گرفته باشد پخش شود و گرنه هدر دادن سرمایه است.</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_919.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/03/post_919.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        

         <pubDate>Tue, 05 Mar 2013 00:52:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اقاریر؛ در حدیت شناسی نظام مقدس</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">فکر می کنم یکی از مسائل مهمه در شناخت نظام مقدسه همانا دقیق شدن در زبان این نظام است و کلیدواژه هایش. اقرار و اقاریر یکی از آنها ست. از کلیدواژه هایی که این نظام را می توان با آن شناخت. در فکر آن ام که این زبان را کمی سبک سنگین کنم و بفهمم که رمزهایش چیست نه فقط به این قصد که شناخت بهتری از نظام پیدا کنیم که به این خاطر هم که از زبان نظام فاصله بگیریم! بسیاری از ما آلوده به این زبان ایم. از همان منطق استفاده می کنیم. جدا شدن از نظام جدا شدن از این منطق است. یادداشت زیر در بی بی سی فارسی منتشر شده است:</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 19.796875px; font-size: 13px; color: rgb(66, 66, 66); font-family: tahoma, arial, verdana, sans-serif; text-align: start;">نظام جمهوری اسلامی در حبس مخالفان و منتقدان اش یک استراتژی اساسی دارد: از آنها اقرار بگیرد. چنانکه در تازه ترین موج بازداشت روزنامه نگاران بیانیه های دادستانی حاکی از تکیه مجدد و همیشگی به چیزی است که &laquo;اقاریر&raquo; خوانده می شود.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 19.796875px; font-size: 13px; color: rgb(66, 66, 66); font-family: tahoma, arial, verdana, sans-serif; text-align: start;">در این یادداشت می کوشم روشن کنم چرا اقرار اینقدر برای نظام اسلامی مهم است که حتی به زور و دروغ هم که شده آن را از زندانی طلب می کند. به دلیل اینکه نظام حبس برای پایداری نظام اهمیت فوق العاده دارد نگاه من یافتن پیوندی بین ساختار فکری نظام و گفتار نظام برای توجیه حبس است.</p>
<div id="more" class="asset-more" style="color: rgb(66, 66, 66); font-family: tahoma, arial, verdana, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 19.796875px; text-align: start;">
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;"><strong>علم حدیث سیاسی</strong></p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">نظام اسلامی متکی به دانش و بینش روحانیون است. دستگاه قضا و قانون و مجازات این نظام هم کاملا در اختیار روحانی ها از مدارج پایین تا مدارج استادی و اجتهاد است. بنابرین باید قرینه ای بین گفتار حبس و گفتار سیاسی و دینی اش وجود داشته باشد. این قرینه را می توان در علم حدیث نشان داد.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">سرمایه فکری روحانی حدیث است سرمایه دادستانی هم حدیث است. حدیت روحانی برای مدیریت و سیاست به حسب ادعا به معصوم می رسد و حدیث همان روحانی برای حبس و مجازات به حسب ادعا به مشتی یاغی و باغی و طاغی. روحانی خود را نماینده معصوم می داند. حدیث خود را متصل به سخن معصوم می شمارد. ناچار هر حرف و حدیث دیگری یا باید او را تایید کند یا گوینده را در مقام طغیانگر نشان دهد.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;"><strong>نظام حرافی</strong></p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">نظام مقدس به نحو حیرت آوری نظام حرافی است. به زبان دیگر، چون سرمایه روحانی حرف است و روحانی ها امروزه همه جا هستند و کارشان حرف زدن است مجموعه عظیمی از حرف و سخن تولید می شود که فضای عمومی را پر می کند. روحانی ها به دلیل شغل و نوع نگاه و منابع دانش و آموزش شان تصور می کنند حرف مساله ای بنیادین است و سخن می تواند تغییرات بزرگ ایجاد کند. این است که به جرات می توان گفت در هر روزی از روزهای پس از انقلاب که پیچ رادیویی را باز کنید یا تلویزیون تماشا کنید یا روزنامه ای را ورق بزنید یا پای سخن صاحب مقامی بنشینید بی تردید از یک دو سه تا صد &laquo;باید&raquo; می شنوید.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">روحانی بایدشناس است. او رمز همه کارها را می داند. از نظر تیپ فکری تصور می کند اعلام بایدها و نبایدها تاثیر شگرفی در امور و جان ها دارد و برای اداره کارها موثرترین حربه و ترفند است. اداره کشور در سی و چهار سال گذشته کمتر تغییری در این روش داده است. به زبان دیگر رابطه &laquo;باید&raquo; و برنامه گسیخته است.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;"><strong>رطوریقای رهبر</strong></p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">رهبر نظام مظهر شاخص این نوع روش و منش است. او به پیروان خود می گوید به سخن اش بنگرند و با سخن خود سیاست را اداره می کند. مثلا وقتی روشنفکران ترور می شوند او لازم می بیند حرف بزند و در حرف، قدرتهای بیگانه و اسرائیل و سازمانهای جاسوسی را مقصر بداند. طبعا پیروان او خواه ناخواه از همین &laquo;سخن&raquo; پیروی می کنند و هر نشانه و شاهد دیگری را در نقض حرف رهبر کنار می گذارند و نادیده می گیرند سهل است تخفیف می کنند و آن را سست نشان می دهند و به نیروی تمام برای به کرسی نشاندن حرف رهبر می کوشند.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">به دلیل قدرت امنیتی و مالی و فشار دستگاه سیاسی برای مرکزیت دادن به حرف و سخن و حدیت رهبر شبکه ای به وجود می آید از یک نظام زبانی و خبری و تحلیلی در توجیه مسائل بر اساس حرف رهبر. در اینجا دیگر اهمیتی ندارد که واقعیت ها چه می گویند. این است که بتدریج پای پیروان از زمین واقعیت کنده می شود و فضا از توجیهات عجیب و غریب پر می شود.</p>
<p style="margin: 0px 0px 1.125em; padding: 0px; line-height: 1.5em; font-size: 1em;">برای خواندن باقی مطلب به <a href="http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/2013/02/post-480.html">این صفحه</a> مراجعه کنید</p>
</div>
</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/02/post_918.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/02/post_918.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 28 Feb 2013 21:27:31 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کشف حجاب از بیانیه وزارت اطلاعات</title>
<description><![CDATA[از <a href="http://isna.ir/fa/news/91111106937/%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C">بیانیه</a> وزارت فخیمه اطلاعات در توجیه بازداشت روزنامه نگاران، اطلاعات زیادی می توان به دست آورد که ساختار سیاسی نظام تا چه حد تک پایه است و تطورات زمانی و سیاسی منطق و بینش آن را متحول نمی سازد. برای من بیانیه شاهد دیگری از وحشت اقلیت از مغلوب شدن به نیروی اکثریت است.&nbsp;
<div><br />
</div>
<div>خواندن این بیانیه مرا به یاد یادداشت نماینده ولی فقیه در کیهان انداخت که هشت سالی پیشتر نوشته بود: <a href="http://news.gooya.com/politics/archives/016762.php">خانه عنکبوت</a>. آن یادداشت در نوع خود بسیار گویا بود و به نظرم در تاریخ رسانه های ایران به آن بسیار رجوع داده خواهد شد. من همان زمان مطلبی در وارسی آن نوشتم (<a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2004/10/post_171.shtml">مرد عنکبوتی</a>). اما امروز اگر می خواستم آن مطلب را بنویسم قطعا کمتر تعجب می کردم یا اصلا تعجب نمی کردم! طبعا تجربه این هشت نه ساله باعث زائل شدن تعجب من و ما ست. اما از شباهت روشها و منطق بین آن یادداشت و این بیانیه هنوز می توان تعجب کرد. این تعجب نشانه ای است تا مساله اصلی در نزاع دوره خامنه ای است را پیدا کنیم: تحکیم مواضع اقلیت برای مهار اکثریت.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>&nbsp;یادداشت خانه عنکبوت همراه با موجی از دستگیری ها بود. آن زمان وبلاگ نویسان هدف اصلی قرار داشتند گرچه به آنها محدود نبود و نماند. تقریبا همه آن دستگیرشدگان ناگزیر به ترک وطن شدند و امروز در کشورهای مختلف پراکنده اند. (خبرهای گویا را <a href="http://news.gooya.com/politics/archives/015943.php">اینجا</a> مرور کنید)</div>
<div><br />
</div>
<div>اگر به یادداشت حسین شریعتمداری در مهر سال 1383 مراجعه کنیم می بینیم که او بی پروا هر کس را که خواسته متهم داشته است. برای او حضور کسی در دولت هم اهمیت ندارد. او آشکارا چهره های مختلف اصلاح طلبان را که در حاکمیت و دولت بودند متهم می کند (&laquo;با كمك عوامل اين شبكه در وزارت ارشاد، انجمن صنفي روزنامه نگاران، كانون نويسندگان و حمايت برخي از نفوذي هاي شبكه در سيستم اجرايي و...&raquo;). سپس آنها را به شبکه ای در خارج وصل می کند. باقی همه دور این محور می پیچد. عده ای هم این میانه بازداشت می شوند که دیوارشان از همه کوتاهتر است. اینها روزنامه نگار و وبلاگنویس اند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>من اعتقاد دارم که آنچه این روزها دیدیم و، بنا به نوید بیانیه، خواهیم دید اجرای مجدد همان طرح سال 83 است جز اینکه اعضای دولت از آن کنار گذاشته شده اند. ولی آنها هم مصون نخواهند بود. چند ماه دیگر نوبت آنها خواهد بود. فرق ماجرا در این است که به دولت اصلاحات می شد حمله کرد و افرادش را به هزار اتهام ناچسب متهم داشت اما دولت انحرافات را نمی شود چون تف سر بالا ست و زمانی مورد تایید رهبر بوده است.</div>
<div><br />
</div>
<div>اگر ساختار مساله را خلاصه کنیم اینطور می شود: یک حرکت اطلاعاتی و ایذایی برای مهار کردن و از صحنه بیرون راندن کسانی که مورد تایید رهبر نظام نیستند. بازی با افراد کمترشناخته شروع می شود اما ابعاد وسیعتری می گیرد. این ابعاد در انتخابات بعدی خود را نشان می دهد. برای هجوم سال 83 انتخابات سال 84 در پیش بود و برای هجوم سال 91 انتخابات 92 در برنامه است.</div>
<div><br />
</div>
<div>یک خلاصه دیگر از همین عملیات این خواهد بود که: به هر طریقی بین مخالفان داخلی و نیروهای خارجی پیوند بزنید تا بتوان داخلی ها را سرکوب کرد. در سال 83 مرکز خارجی مطلوب در پراگ قرار داشت و وبسایت محوری گویا بود. در سال 91 مرکز خارجی لندن است و وبسایتهای محوری همه رسانه هایی که به نام &laquo;شبکه عنکبوتی&raquo; شناخته می شوند. کافی است همین تعبیر شبکه عنکبوتی را گوگل کنید. دست تان خواهد آمد.</div>
<div><br />
</div>
<div>واقعی بودن یا نبودن سناریوها و اتهام ها ابدا اهمیتی ندارد. سال 83 سناریو آنطوری نوشته شد و سال 91 اینطوری. مهم دو مساله بود و هست:</div>
<div><br />
</div>
<div>هر نیرویی که با رهبر زاویه دارد باید زاویه نشین شود و از صحنه حذف شود؛</div>
<div>هر نیروی مخالف داخلی باید دست نشانده خارجی وانمود شود؛</div>
<div><br />
</div>
<div>این است که بیانیه می گوید حتی اگر خبر هم نداشته باشی ممکن است در خدمت بیگانگان باشی! یعنی هر کسی می تواند متهم باشد. راه چاره چیست؟ طبعا پناه بردن به دامان مهرورزی رهبری. فقط همانجا امن است. این یعنی ای همه کسانی که در مقابل رهبر در-اقلیت-مانده موضع گرفته اید به اقلیت بپیوندید. این رویای اکثریت شدن است. اما چون نمی شود پس باید اکثریت را ساکت کرد یا فراری داد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>بیانیه وزارت اطلاعات از این منظر اینطور خوانده می شود: ما مدافعان رهبر نظام هستیم و باقی نظام چه مجلس ششم باشد یا دولت دهم برای ما اهمیت ندارد یا تا زمانی اهمیت دارد که پیرو منویات رهبری باشد. هر گاه کسی یا روزنامه ای یا جناحی از منویات رهبر دور شد برای ما مانع شرعی و قانونی وجود ندارد که هر طور شده او را متهم کنیم. همان سال 83 نوشته بودم: &laquo;اتهامات آقای شريعتمداری به دیگران بخوبی نشان می دهد در حوزه حفظ قدرت آزادی کامل وجود دارد برای عبور از هر مرز دينی، اخلاقی، شرعی، فقهی، حقوقی و حتی عقلی.&raquo;</div>
<div><br />
</div>
<div>به کوتاهترین بیان: اصلا مهم نیست که کسی باور کند یا نکند. مساله اساسی مهار رقیب یا حذف رقیب است و تا قدرت در دست ما ست هیچ مرزی برای ما وجود ندارد. قدرت را به هر قیمت حفظ می کنیم. این همان راهی است که بشار اسد هم دارد به شکل عریان اش می رود. بیانیه وزارت اطلاعات نوع باحجاب همان روش است.&nbsp;</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/post_917.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/post_917.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست 2</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 30 Jan 2013 16:45:08 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خامنه ای به زبان ساده</title>
<description><![CDATA[فهمیدن آقای خامنه ای کار دشواری نیست. البته گرد و خاکی می کنند و به اصطلاح آب را گل آلود می کنند تا مطلب دیده نشود اما واقعیت ماجرا خیلی روشن است: اقای خامنه ای تلاش کرده است و مجدانه تلاش می کند که رقیبان خود و مخالفان خود را از میان بردارد و سرجای خود بنشاند اما موفق نیست و نبوده و چنین پیدا ست که نخواهد بود. کمی توضیح این مساله را روشنتر می کند و نشان می دهد که احتمالا در انتخابات آینده او چه نقشی بازی خواهد کرد. نقشی که ظاهرا بازی کند را نمی گویم نقشی که واقعا بازی خواهد کرد.
<div><br />
</div>
<div>دو گروه دلیل می شود برای عدم موفقیت آقای خامنه ای آورد. اول به زمان بر می گردد و دوم به ساختار.</div>
<div><br />
</div>
<div><strong>زمان از دست رفته</strong></div>
<div>آقای خامنه ای کمی دیر شروع کرد به اینکه قدرت شخصی خود را تحکیم کند و حرف خودش را پیش براند و نظر خود را به کرسی بنشاند. دوره آقای هاشمی چنین کاری نمی توانست کرد. هاشمی هم با رو کردن (یا رو کردن مثلا برگ هر طور بخوانید درست است) به مدیریت شهری و طبقه متوسط و تکنوکرات دلها را طوری به دست آورد و جهت را طوری عوض کرد که تلاشهای آقا برای اینکه ناطق نوری را سر کار بیاورد جواب نگرفت. و خاتمی شد محصول زمینه چینی های دوره هاشمی. آقا شانزده سال طلایی را از دست داد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>در دوره خاتمی آقا که حسابی قافیه را باخته بود ناچار به حرکتهای ایذایی پرداخت. همان قصه مشهور هر 9 روز یک بحران درست کردن. خاتمی و گروه اصلاح طلب پاتک مهمی که به اساس رفتارهای رهبر می توانستند زد رو کردن قتل های روشنفکران بود. خاتمی چه آگاهانه مسیر تقویت جامعه مدنی و رسانه ها را رفته باشد و چه این نتیجه ناآگاهانه سیاست او برای تداوم و نوسازی فضای مشارکت عمومی باشد که رای او از همان می آمد به هر حال به مشکل آقای خامنه ای برای تسلط بر جامعه ایران و حذف رقبا دوچندان افزود.</div>
<div><br />
</div>
<div>آقای خامنه ای که در دور اول با کارت صندوق رای بازی کرد و ناطق نوری را باخت و به تحمل خاتمی دچار شد در پایان دوره شانزده ساله با تکیه بر اینکه حاکمیت یکدست بهتر از حاکمیت دوگانه است و با امداد غیبی احمدی نژاد را روی کار آورد تا همو حساب همه را برسد و حسابهای آقا را با کسانی که شانزده سال خون به دل او کرده بودند تسویه کند. اما نیروهای اصلاح طلب با رو کردن کارت موسوی در انتخابات 88 کار آقا را سخت کردند و آقا ناچار دید که از هیچ راهی جز چپه کردن صندوق رای به نتیجه نمی رسد که قصه اش بر سر هر بازار هست.</div>
<div><br />
</div>
<div><strong>آخرالزمانی که چندسال بیش عمر نکرد</strong></div>
<div>اما آقا باز هم خون به دل شد. فقط تصور کنید که اگر ماجرای قهر بین احمدی نژاد و خامنه ای پیش نمی آمد صحنه چطور می شد: احمدی نژاد از یاران امام زمان بود که قرار بود پرچم فتح نهایی را به دست سیدعلی خراسانی بدهد. اگر این قصه همانطور که تا دو سال بعد از 88 پیش رفت ادامه یافته بود آقای خامنه ای طرح و برنامه های دیگری داشت و ای بسا که کلا انتخابات ریاست جمهوری به فنا می رفت تا آقا یگانه پرچمدار قدرت در نظام مقدس شود. ولی نشد. یعنی آقا بعد از 23 سال هم باز نتوانست کاری را که دیگران در همان یک دو سه سال اول می کنند و سر و ته قضیه را جمع می کنند انجام دهد.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>دیگران یعنی تقریبا همه کسانی که قدرت مطلقه می خواهند معمولا در همان سالهای اول قدرت سر باقی قدرت طلبان را زیر آب می کنند. و باقی عمر را هم به خوبی و خوشی سلطنت می کنند و برای خودشان چهره مردمی درست می کنند. اما چرا آقا نتوانست؟</div>
<div><br />
<strong>شلوغی بازار مکاره سیاست</strong></div>
<div>یک دلیل ساختاری هم داشت. و آن در نحوه به قدرت رسیدن خامنه ای آشکار است و در شیوه تقسیم قدرت در ایران. خامنه ای در وضعی به قدرت رسید که مدعیان تصاحب مقامات ارشد همه از دوره رهبر پیشین باقی مانده بودند و کنار گذاشتن آنها آسان نبود. او باید با هاشمی کنار می آمد. با احمد خمینی کنار می آمد. با منتظری کنار می آمد و با بسیاری از فرماندهان سپاه و وزرا و صاحبان نام و سهیمان در قدرت. از میان همه آنها تنها منتظری را رهبر پیشین تضعیف کرده بود و باقی همه سرحال و قبراق و سهم خواه بودند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>این قصه تا امروز هم باقی است. آقای خامنه ای نتوانست عرصه قدرت را به سود خود یک کاسه کند. او سیاست فرسایشی را برگزید که نتیجه اش گزینش استصوابی و کنار گذاشتن تدریجی و تاراندن نرم و حداکثر حصر و زندانی کردن مخالفان بود. با وجود اینکه صدها مقام سابق نهایتا از چرخه قدرت کنار رفتند و بسیاری هم به بیرون کشور گریختند یا رانده شدند باز ریشه تنوع ساختاری در تقسیم قدرت ایران در داخل باقی ماند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div><strong>واکسن خامنه ای</strong></div>
<div>به زبان دیگر استراتژی نرم و تدریجی و زمان بر آقای خامنه ای در حذف رقبا و مخالفان و سرکشان و سهم خواهان آنقدر کش پیدا کرد که به ضد خود تبدیل شد. یعنی چون کسی را نکشت همه کس را قوی تر کرد. درست مثل واکسن عمل کرد. این سیاست حتی در مورد احمدی نژاد هم به همین نتیجه رسیده است.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>خامنه ای باز به دلیل نحوه به قدرت رسیدن و طول زمان بسیار برای ساخته شدن اتوریته و اقتدار هرگز نمی توانست مثل آقای خمینی که بنی صدر را یکباره از فرماندهی کل قوا عزل کرد و بعد هم از ریاست جمهوری کنار گذاشت با هیچ کدام از روسای جمهورش برخورد کند. می گویم نمی توانست. نه اینکه نمی خواست. این نتوانستن خود بزرگترین مساله استراتژیک سیاسی در ایران و بهترین امتیاز به سود مردم است.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div><strong>ناهمزمانی با روح دوران</strong></div>
<div>اینها را گفتم یک نکته دیگر را هم بگویم که می شود سومین جنبه از این داستان و آن مساله ناهمزمانی است. اگر خامنه ای را مثلا با رضاشاه مقایسه کنیم و رفتار هر دو را با مخالفان خود بسنجیم می بینیم که رضاشاه بدتر از خامنه ای هم با مخالفان خود کرده است (یا دست کم هر دو از یک روش بهره بردند) اما اقتداری داشت که بخش بزرگی از آن ناشی از روح دوران بود. اقتدار او ازآنجا ناشی می شد که اراده سیاسی او برای نوسازی ایران با فکر روز هماهنگ بود و از حمایت جهانی برخودار. بنابرین حمایت بیرونی و حمایت نیروهای تحول خواه داخلی به او اجازه می داد پیش برود. اما خامنه ای درست برعکس جریان جهانی حرکت می کند. ایده های او از مد افتاده و فاقد حمایت جهانی و فاقد پشتیبانی داخلی از سوی نیروهای تحول خواه و مدرن است. پس اصطکاک زیادی هم با داخل و هم با خارج دارد و این او را به صورتی ذاتی ناتوان کرده است. یعنی توانایی هژمونی پیدا کردن را از او گرفته است.</div>
<div><br />
</div>
<div><strong>بیل و پیل</strong></div>
<div>پس به طور خلاصه: خامنه ای از نظر سیاسی و شخصی زمان بسیاری را از دست داده است. اردوی سیاسی اش متشتت و ناهمدل است و فاقد توان برای مدیریت بحران. از نظر ساختاری هم اصولا تنوع اصحاب قدرت چندان است که به او اجازه نمی دهد اینها همه را کنار بزند یا یک کاسه کند یا به انفعال و سکوت وادارد. هر قدر نیروهای فردی بیشتری از کشور رانده می شوند باز در داخل نیروهای سیاسی و اجتماعی تازه می رویند. چون این ساختار ریشه ای دارد که قطع ناشدنی است. یک بخش مهم از این قطع ناشدنی بودن به روح دوران برمی گردد که به سوی اتوریته ستیزی و فردگرایی و دین گریزی و انتخاب شخصی و زندگی طلبی و بی مرکزی و مانند اینها می رود. بعلاوه حضور صدها رسانه آنلاین و ماهواره ای و رسانه های هنوز قدرتمند داخلی غیرممکن می کند که بتوان سانسور یکدستی حاکم کرد و تصویری دلخواه خامنه ای از ایران به مردم داخل و جهان نشان داد. برعکس، تصویری که می بینیم و زنده است همین است که جامعه ایران بسیار متنوع است و چندین صدا در آن زنده است و در تکاپوی بیان خود به دهها شکل متفاوت است. فی الوافع، بیل خامنه ای نتوانسته و دیگر هم نمی تواند پیل دوران را زمینگیر کند. این پیل نیروی خود را از مردمی می گیرد که در سال 76 و در سال 88 اراده و خواست خود را نشان دادند.</div>
<div><br />
</div>
<div>این تصویر خامنه ای واقعی است. چنین کسی در انتخابات روبرو چه خواهد کرد؟ به نظر من جواب سوال از این مقدمات بخوبی قابل استخراج است. اما نتیجه هر آنچه - مطلقا هر آنچه - خامنه ای بکند یک چیز بیشتر نیست: تقویت باز هم بیشتر مخالفان اش و تشتت هر چه بیشتر در اردویش و ناکامی مضاعف در مدیریت سرکوب و مهار پیل. مقاومت خامنه ای از نظر سیاسی بن بست او را پیش نظر همه آشکارتر می کند. فشار مخالفان که اکنون تقریبا همه نیروهای سیاسی داخلی را فراگرفته خردکننده است. او یا باید بازی را واگذار کند و تسلیم شود یا تن به رودرویی با اتحادی از مخالفان بدهد. تجربه تاریخی و منطقه ای می گوید نتیجه خرد شدن زیر پای پیل خواهد بود.</div>
<div><br />
</div>
<div>*این یادداشت را تقدیم می کنم به <strong>نسرین ستوده</strong> حقوقدان شجاع که امشب باز به زندان نظام مقدس بازگشت</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/post_916.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/post_916.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست 2</category>
        
        

         <pubDate>Tue, 22 Jan 2013 00:47:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سال عجیب 2013 برای ایران</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">از یک نظرگاه عمومی سال 2013 سال بحران است اما نه بحران تصمیم های بزرگ که بحران بی تصمیمی های بزرگ. معنای این سخن این است که سال 2013 سال بن بست است و احتمال های مختلف برای شکستن بن بست. احتمال هایی که خود در بحران اند و بحران زا. تلاش می کنم جوانب این بحران را اندکی بشکافم.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">وضعیت سیاسی در ایران با موقعیتی روبرو ست که می شود گفت بالاخره سر آقایان به سنگ خورده است. یعنی خودشان هم فهمیده اند که خورده است. دنیای سیاست ایرانی در چند دهه گذشته توهم در توهم بوده است و اوج این دن کیشوت بازی و بلکه آخرالزمان آن همین سالهای دولت مهدوی احمدی نژادی بوده است. یعنی دولتی که جلوه اعلای ایده های خامنه ای بود. شیشه عمر این ایده ها چنان نقش بر سنگ شده است که صدای شکستن اش به گوش کران هم رسیده است.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">به عبارت دیگر، حباب بزرگترین ایده قدرتمندترین مرد سیاست ایران ترکیده است. گلی که می پنداشتند گرفته اند پوچ شده است. از درون آن یک باجگیر سیاسی به نام احمدی نژاد رخ نموده که زهر خود را هنوز کامل نریخته است.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">یک نیم نگاه به اردوی اصولگرایان نشان می دهد که این اردو وضع اش آنقدر آشفته است که گویی فرمانده لشکرش کشته شده باشد. و آنچه برای رهبر معظم پیش آمده چیزی کمتر از مرگ سیاسی نیست. دست اردوی اصولگرا خالی ست. چه در طیف دولتی اش یا ضددولتی اش یا این و آن شخصان امیدوار که فکر می کنند یکی از آن 40 تنی هستند که ممکن است از میان آنها رئیس جمهور آینده انتخاب شود.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">وضعیت در اردوی اپوزیسیون هم بهتر نیست. ایده های رهبران سبز اگر نمرده باشد دست کم به فریزر سیاست سپرده شده است. مطلقا هیچکس نیست که ایده های سبز را پیش ببرد. سبز راه حلی برای یک بحران سیاسی در درون نظام بوده است و آن بحران به دلیل حل نشدن به بحران بزرگتری که در بالا وصف اش آمد تبدیل شده است. بعید است که ایده های سبز در برابر بحران کنونی حرف تازه ای داشته باشد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اصلا اینطور بگویم: حرف تازه &nbsp;آنقدر مهم نیست الان. ایمان تازه مهم است. این ایمان از دست رفته است.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">کمی توضیح دهم: زمانی بود که انقلابیگری مارکسیستی جوانان و مردم را گرم می داشت و پیش می برد. ادبیات خود را داشت و قهرمانان خود و سنت های سیاسی خود را. مکتبی بود موثر در امور سیاست ایران چنانکه در جهان. زمانی بود که ناسیونالیسم دلها را زنده می داشت و به مهر وطن گرم می کرد و سختی ها را آسان می کرد و آینده را پرنور می ساخت. ناسیونالیسم منطقی داشت که چند نسل شیفته آن بودند. درست مثل مارکسیسم.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">امروز از مارکسیسم چیزی بیشتر از آتشی ز کاروان باقی نمانده است. ناسیونالیسم هم یا اوراق شده است یا به افراط افتاده است. هیچکدام در وضعی نیستند که دلی را گرم کنند و سری را پرشور سازند. وضع اسلام سیاسی هم که زمانی شریعتی را رهبر جوانان پرشور وطن ساخته بود ناگفته پیدا ست.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">پس دوباره نگاه کنیم: وضعیت در هر دو سوی بحران سیاسی ایران در بن بست است. ایمان ها از دست رفته است. سخن ها سردی گرفته. ایده ها زمین خورده است.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">از این وضعیت چه حاصل خواهد شد؟ انتخابات در پیش است. پیچ سیاسی بزرگی در راه است. اما اندیشه و ایده بزرگ و فراگیر و دلگرم کننده ای در افق دیده نمی شود. سال شگفتی در پیش داریم. آیا ایمان تازه ای متولد می شود؟ یا فریب تازه ای ممکن است؟ یا به سوی جنگی ویرانگر می رویم؟ آیا راه حلی از درون پیدا خواهد شد یا تغییر معادلات منطقه ای سرنوشت ما را تعیین خواهد کرد؟</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">چه کسی تصمیم خواهد گرفت؟ چه کسی توان تصمیم گیری دارد؟ چه کسی قادر است بر این همه زخم مرهم بگذارد؟ این لشکر به خون فتاده از جا برخواهد خاست؟ ایده های شکست خورده بش خورده باز می گردند؟&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">حتی اگر ایمان از دست رفته بخواهد ترمیم شود زمان از سر سال 2013 سر خواهد رفت.&nbsp;</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/_2013.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2013/01/_2013.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست 2</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 04 Jan 2013 12:57:11 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>راستی آزمایی مدعیات کوثر در مصاحبه با مهدی هاشمی</title>
<description><![CDATA[<div>
<div>نیک آهنگ کوثر به نظرم به آخر خط رسیده است. از هر زاویه که نگاه کنیم او خود را سوزانده است. در مقایسه با حسین درخشان که کوثر خود را مرتبا با او مقایسه می کرد باید گفت درخشان باهوش تر بود و پیش از آنکه بسوزد برنامه ریزی کرد و رفت به آغوش مام وطن. من باور می کنم که کوثر شخصا این فایل ها را منتشر نکرده است. ولی این از بار اخلاقی و حقوقی او چیزی کم نمی کند. احتمال قوی تر آن است که آن کسی که می خواسته سوت پایان خط او را بزند فایل ها را منتشر کرده است. بنابرین کوثر به چاهی افتاده که برای دیگران کنده بود.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>اما چرا نمی توان حرفهای کوثر را باور کرد؟ به یک دلیل ساده: پرسش هایی که از مهدی هاشمی می کند.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>کوثر خود در توجیه اینکه چرا باید یک گفتگوی تلفنی را ضبط کرده باشد بهترین چیزی که دارد بگوید <a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/20622-%D9%85%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C.html">این است</a>: &laquo;بعد از مشورت با کارشناسان رسانه و بررسی قوانین کانادا و آمریکا، برخی از مکالمات مان را برای ثبت، و بررسی مجدد (ادعاها، بعد از گذر زمان) ضبط کردم. آقای هاشمی به دلیل اینکه به رسانه های مختلف خبرهایی می داد که بعضی از آنها بعدا تکذیب می شد، مسوولیت کارهای خویش را عملا نمی پذیرفت و من حداقل می توانستم به گفته های ایشان که بعضا &laquo;خبرسازی&raquo; بود رجوع و مورد به مورد درباره شان با ایشان بحث کنم.&raquo;</div>
<div><br />
</div>
<div>به طور خلاصه ادعای کوثر این است:</div>
<div>- برای بررسی مجدد ادعاهای مهدی هاشمی ضبط کردم</div>
<div>- برای به رخ کشیدن خبرهایی که می داد و بعد تکذیب می کرد ضبط کردم</div>
<div>- برای اینکه مسئولیت کارهای خود را نمی پذیرفت ضبط کردم تا نتواند زیرش بزند</div>
<div>- می خواستم در باره خبرسازی های او با او مورد به مورد بحث کنم و اگر زیرش می زد صدایش را برایش پخش می کردم</div>
<div><br />
</div>
<div>قبل از اینکه سوالهای کوثر را بررسی کنیم خوب است ابهامات در همین مدعیات را هم مرور کنیم:</div>
<div>- بررسی مجدد کدام ادعاها؟ نمونه ای داده نشده است. اما لابد آنقدر متعدد بوده که او را به صرافت ضبط مکالمات انداخته است</div>
<div>- کدام خبرها داده شده که بعدا تکذیب شده بوده؟ ظاهرا به رسانه های مختلف هم این خبرها داده می شده. ولی نمونه ای باز داده نمی شود</div>
<div>- مسئولیت کارهای خودش را نمی پذیرفت یعنی چه؟ چه نوع کارهایی؟ و کوثر در چه مقامی دارد برای اینکه او مسئولیت کارهایش را بپذیرد تلاش می کند؟ روزنامه نگار؟ و مهدی هاشمی چه کار می کرده که مسئولیت اش را نمی پذیرد؟ فرض کنیم او همه را بسیج می کرده که خامنه ای را محدود کند. بالاتر از این؟ خب این را که در همین گفتگو می پذیرد! نه تنها می پذیرد که می گوید برادران گمنام هم می دانند او چه می کند. خب کوثر دنبال چه نوع مسئولیت پذیری از مهدی هاشمی بوده است؟</div>
<div><br />
</div>
<div>حالا در چارچوبی که کوثر برای ما ترسیم می کند به این مصاحبه گوش می کنیم تا ببینیم او چقدر در همین چارچوب انتظار ما را برآورده می کند. مثلا:</div>
<div>- کدام خبرسازی را مورد توجه قرار می دهد؟</div>
<div>- کدام تکذیبیه را مورد سوال قرار می دهد؟</div>
<div>- چه مسئولیتی را مهدی هاشمی نمی پذیرد و او آن را یادآوری می کند؟</div>
<div>- در کجا حرفهای پیشین او را با حرفهای بعدی او مقایسه می کند و به رخ او می کشد؟</div>
<div><br />
سوالهای کوثر چنین است:<br />
<ul>
    <li>دادستان تهران گفته مهدی هاشمی به محض ورود دستگیر می شود حکم صادر کرده اند؟&nbsp;</li>
    <li>احضاریه نفرستاده اند؟</li>
    <li>خامنه ای فقط واکنشی این کار را کرد؟</li>
    <li>شما این وضعیت را چطور می بینید؟ دارند حلقه را تنگ تر می کنند که؟</li>
    <li>چرا همیشه تقصیر بقیه است؟</li>
    <li>مطابق تعریف شما عملا به طیف براندازها پیوسته اید. منطق اش این است (درست است؟)</li>
    <li>اینهمه تلاش کردید نتیجه که دارد بدتر می شود؟</li>
    <li>من سوالم اینه. شما یک موضع مشخص دارید. در طول این مدت بازی یی که حکومت دارد با سیستم خبری اش می کند هیچ تاثیر مثبتی روی موضع شما نداشته. کی بالاخره می خواهید رو بازی کنید؟ آیا آمده اید در فضای عمومی صحبت کنید؟</li>
    <li>شما لزومی ندارد که بروید مصاحبه با بی بی سی بکنید. یک کنفرانس خبری بگذارید</li>
    <li>این یک مکالمه بین من و شما ست. تبدیل به خبر نمی شود. چیزی که دارم می بینم این است که روندی که شماها دارید انجام می دهید تبدیل به یک روند فرسایشی می شود و آنها امکان بازی شما را می گیرند</li>
    <li>بازی اینترنت بازی قوی یی نیست مگر ضریب نفوذ اینترنت چقدر است؟</li>
    <li>آیا سایت های آنها در داخل فیلتر است؟</li>
    <li>در این جنگ روانی اگر تاکتیک را قوی تر و محکم تر نروید ... نه تنها تهاجمی. تهاجم مهم نیست. بایدحرکتهای آنها را از قبل بدانید و حملات کاملا معتبر (انجام بدهید)&nbsp;</li>
    <li>&nbsp;مهدی هاشمی وزن مشخصی دارد. فائزه وزن مشخصی دارد. از این پتانسیل من حس می کنم استفاده نشده از این ظرفیت</li>
    <li>از نظر منطقی، نه روابط خانوادگی، بازگشت شما به ایران منطقی نیست</li>
    <li>وارد فاز غیرتی و ناموسی نمی شویم. بر حسب وظیفه است (اگر هم برگردید). اگر نقطه ها را به هم وصل کنیم</li>
    <li>نگاه بیرونی به این که شما وارد بازی نمی شوید این است که امید دارید به بازگشت</li>
    <li>واکنشی که آنها دارند نشان می دهند مثلا رجا ...</li>
    <li>وقتی این منطق را می آورید که گفتگو با این و آن غیرقانونی است دارید با منطق نظام جلو می روید</li>
    <li>&nbsp;نقطه ضعف شما را رو بازی نکردن می بینم من فکر می کنم باید تاکتیک را عوض کنید نشانه ها را بررسی کنید از زمانی که حسن (لاهوتی فرزند فائزه هاشمی*) را بازداشت کردند از زمانی که کیش را رجانیوز زد بعد دانشگاه آزاد و بعد در مجلس خبرگان آنطوری بازی کرد آقای هاشمی ممکن است بگویید مصلحت این است نه از نظر مردم مصلحت این نیست. باید نمودار را ببرید بالا با این روشهایی که می بینیم...</li>
    <li>در روش شما هیچ نکته مثبتی نمی بینم</li>
    <li>مهم برای کسی که دارد فضا را می بیند امتیازات عملی است که آقای هاشمی گرفته باشد</li>
    <li>منطقی را دارید دنبال می کنید که غیرمنطقی هم نیست اما الان بیایید آمارگیری بکنید خاموشی نسبی که در جنبش اتفاق افتاده است اگر بخواهند فعالیت مجدد بکنند چقدر غیرعملی است. گرچه من عضو جنبش سبز هم نیستم</li>
</ul>
</div>
</div>
<div><br />
</div>
<div>جهت بحث بروشنی در حمایت از مهدی هاشمی و دادن توصیه به او ست که چه بکند و نکند! این جهتگیری با مدعای کوثر از پایه ناسازگار است. در واقع، می شود دید که کوثر دارد سعی می کند مهدی هاشمی را بسنجد. نه ادعاهایش را. بلکه برنامه های آینده اش را.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div><strong>پس نوشت:</strong></div>
<div>ممنون از تذکر دوستان برای تصحیح نام حسن هاشمی به حسن لاهوتی</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/12/post_915.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/12/post_915.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        

         <pubDate>Sat, 08 Dec 2012 19:24:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>احسان نراقی ما را در بن بست گذاشت و رفت</title>
<description><![CDATA[<div>در سرزمینی که هر کسی پرونده ای دارد چرا احسان نراقی بی نصیب باشد؟ باید متهم شود به هزار کار ناکرده. حتی علم اش جهل و سوادش چیزی در ردیف به-زباله دان-تاریخ-پیوسته باشد. اصلا آدمی که در مملکت از-نو-مسلمان-شده کار می کند و غم خلق می خورد حق اش همین است که متهم شود و پرونده داشته باشد و حداکثر یک احترام ظاهری برایش قائل باشند و بعد راه خود را بکشند و بروند چون می خواهند نشنوند. چون می خواهند همه چیز را از صفر شروع کنند. چون اصلا می خواهند اشتباه کنند. به شما چه مربوط؟</div>
<div><br />
</div>
<div>احسان نراقی هزار نکته آموخته بود و یک چیز نیاموخته بود: وقتی با مردمی از-خود-بیگانه و از-خود-بیخبر سر و کار داری تنها راه حرف زدن نیست نوشتن نیست آگاهی بخشی نیست. این کافی نیست. در سرزمینی که مرشد می سازد و بت می پرستد و تعظیم می کند و تسلیم می شود احسان نراقی زیاده خاکی بود. زیاده به سخن تکیه داشت. زیاده به نیروی پایان ناپذیری که در او بود اعتماد داشت. آتش جان او دوزخ سردی بود برای آنها که او را از ایران دور می خواستند و حضورش را بر نمی تافتند.</div>
<div><br />
</div>
<div>بودند و هستند کسانی که اگر یک بار با مارلین دیتریش آبگوشت بزباش خورده باشند از بام تا شام آن را جار می زنند و به آن فخر می فروشند و در باره اش قصه ها می بافند اما احسان نراقی افتاده بود و درویش. کیش شخصیت نداشت. معلومات برایش ثروتی نبود که باید به آن بنازد. چراغی بود که جلوی پای خودش و مملکت اش را ببیند. شمار آدمهایی که با آنها نشست و خاست کرده بود و شام و ناهار خورده بود و رفیق گرمابه و گلستان شان بود از هر طیفی که شماره کنی حیرت آور است. از داخلی و خارجی. از سیاستمدار و ادیب. از روشنفکر ایرانی و فرانسوی. حیرت آور را در مقایسه با میزان تماس و تجربه همان کسانی می گویم که اگر با فقط یک دو تن از چهره هایی که او می شناخت نشسته بودند ولو به ساعتی تا حال گوش فلک را کر کرده بودند و من آنم که رستم بود پهلوان سر می دادند.</div>
<div><br />
</div>
<div>احسان نراقی اما همه این تماس ها و تجربه ها را خیلی عادی می دید. شاید حتی زیاده عادی. طوری که پیش پا افتاده می شد. احسان نراقی نه برای پیر و نه برای جوان خود را نمی گرفت. صد دلیل داشت که بگیرد. آنهم در جامعه ای که همه کارش به فخرفروشی می گذرد از رهبرش تا آبدارچی اداره اش از ثروتمند تازه به دوران رسیده اش تا کدخدای جد اندر جد دهات اش. از روشنفکرش تا تاریک فکرش. اما افتاده بود. فقط نگران بود. می خواست کاری بکند.</div>
<div><br />
</div>
<div>کاری بکند؟ کار کردن آنهم در جامعه ای که کار عار است و به قول آن ملاک زاده در حوزه مسئولیت خر است یا تراکتور. او در میان خیل بیکاران تنها افتاده بود. در میان خیل گنگ ها ترزبان بود.</div>
<div><br />
</div>
<div>احسان نراقی جامعه خود را خوب می شناخت اما جامعه اش او را نمی شناخت. با وجود اینکه اینهمه می دوید به هیچ جا نرسید. هفت کفش آهنین باید پاره می کرد. زورش نرسید. همانطور که زورش نرسید سیلاب انقلاب را برگرداند. زورش نرسید شاه را به پذیرش نظر ملیونی مثل داریوش فروهر وادار کند. زورش نرسید خاتمی را حفظ کند. او یک تنه ایستاده بود. پریشانی اش را من خوب می فهمم.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>احسان نراقی نه فقط جامعه خود را جامعه شناسانه می شناخت که آن را غریزی و تاریخی می شناخت و از راه تجربه و خانواده و گستره حیرت انگیز تماسهایش با هر که موثر بود. او غرب را هم خوب می شناخت. هم تاریخ دور و نزدیک اش را و هم منافع و وسوسه هایش را. آدم امروز بود. آدمی که خود را گول نمی زد. دیگران را هم گول نمی زد. و می خواست از هر آنچه اندوخته و آموخته بود استفاده کند تا مردم را کمی جلو ببرد.</div>
<div><br />
</div>
<div>احسان نراقی می توانست استاد جا-سنگین دانشگاهی در فرانسه یا هر کشور دیگری باشد که اراده می کرد. اما ترجیح داد به کار سنگین و بی اجر نهادسازی روی آورد. و کار بی اجرتر آدم سازی. و کار بیهوده نصیحت و توصیه به تازه-به-دوران-رسیدگان.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>من او را روشنفکری می بینم که آل احمد می گفت. بی ادا و ریا و یکی مثل باقی خلق الله. کسی که وقتی پالتویش را روی دوش اش انداخته باشد مردم می توانند به او نزدیک شوند و بپرسند حاجی چند می فروشی؟ من او را مثل علامه طباطبایی می بینم. بی ادعا با همه دانش و توانایی. در تصور من او مثل یک روحانی زاهد بی پیرایه زندگی می کند. با لباسی ساده در خانه ای متوسط یا حتی محقر بر سر حوض وضو می گیرد. به مراجعان پاسخ می دهد. ظهر را با خوردنی کوچکی می گذراند. رفتار پارسایان دارد. با خوشی های کوچک زندگی اما با آرزوهای بزرگ و ایمانی خلل ناپذیر.&nbsp;</div>
<div><br />
</div>
<div>در نراقی من جمع بهترین خصلت های روشنفکری و پارسایانه ترین ویژگیهای روحانیون را می بینم. کسی مثل او محصول فرهنگ غنی و ریشه داری است که اکنون از ریشه درآورده اندش. آدمی که از وطن اش نمی رمد هرچند که زندان اش کرده باشد و متهم اش داشته باشد و قدرش نشناخته باشد. قدری که حق او بود و صدری که جایگاه طبیعی بود. اما از انقلابی که همه چیز را واژگون کرد و هر صدری را به ذیل آورد و هر دلسوزی را پی کرد و هر اندیشمندی را به زندان نشاند و هر اخلاقی را به زباله دان انداخت چه انتظاری می توان داشت؟</div>
<div><br />
</div>
<div>بسیاری کناره می گیرند یا بر این ابتذال می شورند. بدرستی. اما احسان نراقی نه سر شورش داشت نه اندیشه کناره گرفتن. مقام می خواست؟ ثروت می خواست؟ آبرو و اعتبار می خواست؟ او که می دانست اینها در نظام تازه-به-دوران-رسیده ها به دست نمی آید. ونگهی او در بیرون از ایران به اندازه کافی همه اینها را داشت. می دانست که کله پر باد نظام و رجال اش محلی به او و ایده هایش نمی گذارد. می دانست که آنها امثال فردید غرب ستیز را رها نمی کنند او را بچسبند. فردید تمام آن چیزی بود که این نظام از یک متفکر می خواست. دور و دسترس ناپذیر و پرادعا و قلنبه گو و عاشق تاریخ پس فردای نیامده و ویرانگر جهان شیطانی غرب. پس احسان نراقی چه می خواست؟ چه جانبی را می کوشید حفظ کند؟ او که یک روشنفکر سلطنتی و درباری و غربزده و غربگرا و لیبرال و ضد همه چیزهایی شناخته می شد که هویت انقلابیگری به قرائت ولایی اش بود. او این میانه چه می کرد؟ فرق او با سیدحسین نصر چه بود که هرگز پا به ایران بعد از انقلاب نگذاشت؟ فرق او با همه رجال درگیر عصر پهلوی چه بود که برای ایرانی که جامه انقلاب و اسلام جائرانه به تن کرده بود هم سر از پا نمی شناخت؟</div>
<div><br />
</div>
<div>این رمز شناخت او ست.</div>
<div><br />
</div>
<div>و رمز شناخت جامعه او هم اینکه وقتی مرد قدر او را به اندازه &laquo;نام آوری&raquo; هم اذعان <a href="http://www.tarikhirani.ir/fa/news/3/bodyView/2841/">نکرد</a>. یعنی گویی نراقی نبود. بود آدمی گمنام و آمد و رفت. و این سرنوشت همه سرمایه های فکری و فرهنگی ما ست که گوشه عافیت ننشسته باشند. آن که در میدان است در یک دور باطل و تکراری تاریخی زندگی و مرگ فردوسی را تجربه می کند. باز زهی به شرف محمود غزنوی که دست کم چون تابوت مرد مرده را از شهر بیرون می بردند خلعت اش رسید. امروز دریغ از خلعت دیررسیده حرمت. او هیچ پشتیبانی در دولت و حاکمیت نداشت که دست کم به حمقای حاکم بگویند آبروی خود را نبرید و مرد مرده را با حرمت دفن کنید. او هر چه کرد به عشق همین آب و خاک کرد که بین ما مشترک است. این را پاس بدارید. اما رسم این تاریخ باطل چنین است که گمنامان و نابودگان باید قدر نام آوران را تعیین کنند. گویی از زبان حسن گشتاپو که در زندان او را کتک می زد می گویند: &laquo;تنبیه تو هنوز تمام نشده است.&raquo;</div>
<div><br />
</div>
<div>نراقی با مرگ خود هم نشان داد که با چه بن بست بزرگی روبرو بوده است. با چه بن بست بزرگی روبروییم. یا اصلا چه بن بست بزرگی که ماییم.</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/12/post_914.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/12/post_914.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آنها که می‌شناسم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روشنفکران</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 05 Dec 2012 20:07:41 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا فارسی را بد می نویسیم؟</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">پیش از ورود به بحث یکبار دیگر مانند پست قبلی، در باره زبان فارسی، باید بگویم که این مساله بسیار دشوار است و سطوح مختلفی دارد که به آسانی نمی توان آن را در یک یادداشت بررسید. همچنین بگویم که آنچه می نویسم راه حل نیست و اصلا قائل به این دست راه حلها و نسخه پیچی ها نیستم که در یک قیام و قعود تکلیف مساله را روشن کنیم بخصوص که در باره تحولات زبان فارسی معاصر ما هنوز کار مهمی نکرده ایم که بتواند پایه ای باشد برای بحث های قیام و قعودی. ناچار مسائل بسیار را باید در نظر گرفت تا به نخست به درکی روشن تر از مساله برسیم. پس آنچه می نویسم نه راه حل که راهی برای فهم مساله و راهی برای یافتن راه حل شاید باشد. بعلاوه باید این نکته بدیهی را مثل یک امر غیربدیهی در مقابل ذهن داشته باشیم که زبان آنقدر در تار و پود ذهن و زندگی ما درپیچیده است که نمی شود سر و ته آن را در یک یادداشت ولو به صورت اجمالی جمع کرد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">ما فارسی را بد می نویسیم. در این تردیدی نیست. این ما هم مای اکثریت نویسندگان است. ممتازنویسان طبقه ممتازه ای از فارسی نویسان اند. در همین جمله تامل کنیم: اتفاقی افتاده است که نویسا و نویسنده به صورتی غیرقابل پیش بینی-و-کنترل-و-مدیریت تکثیر شده است. نه اینکه ذاتا غیرقابل کنترل بوده بلکه ما توان مدیریتی آن را نداشته ایم یا از دست داده ایم. برای کوتاه کردن سخن این نکته را از زبان خامنه ای می آورم. <a href="http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2799">می گوید</a>: &laquo;من البته راجع به زبان فارسى، سالهاست - شايد ده سال بيشتر است - كه با صدا و سيما بحث و بگو مگو دارم؛ براى اين كه در آن زمينه پيشرفت كنند؛ كارهايى بكنند و اشكالات را بر طرف سازند.&raquo;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">چرا خامنه ای نمی تواند بعد از ده سال سر و کله زدن در بالاترین سطح مدیریتی کشور مساله را حل کند یا گامی در جهت حل اش بردارد؟ به نظر من مساله در ذهنیت حاکم بر او و بر بسیاری از ما ست. یعنی مشکلی که با دیگر مسائل نو داریم اینجا هم داریم. دوستانی که فکر می کنند در زبان که نباید در بمانیم خطای دید دارند. خود خامنه ای هم همین تصور را دارد که در همان سخنرانی اش می گوید: &laquo;گيرم كه كشور ما در صنعت و فنآورى و دانش جديد، از غرب، عقب باشد؛ اما از نظر فرهنگ كه عقب نيست! ما در گنجينه فرهنگى، از آنها عقب نيستيم. شعر ما، نثر ما، انواع ادبيات و فرهنگ ملى ما كه كمبودى ندارد! پس چرا بايد عقب بمانيم؟!&raquo; از نظر من عقب افتادگی علمی و عقب افتادگی آموزشی و زبانی دست در آغوش هم اند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">بیاییم بر سر نکته اصلی. چرا نویسندگان کثرت پیدا کرده اند و چه چیزی رعایت نشد که این کثرت عظیم از دانش قدیم زبانی بی بهره ماند؟</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">جواب بخش اول مساله ساده است: ما در دوره معاصر خواه ناخواه باید به سمت سواد همگانی می رفتیم. این لازمه ترقی و توسعه بود. و رفتیم. اما این تصور خطا ست که فکر کنیم وقتی همگان صاحب سواد شدند وضع همانطور می ماند که در زمان بی سوادی همگان حاکم بود. این کثرت بنا به قوانین خود با تغییر کیفیت هم همراه است. اگر فکر کنیم قرار بوده همگان همانطور و همانقدر باسواد شوند که مثلا استاد فروزانفر و ادیب نیشابوری و ملک الشعرا بهار و دهخدا باسواد بودند یکسره بر خطا رفته ایم.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">سواد همگانی معنایش خودبخود با تقلیل سواد همراه است. این بخش جدایی ناپذیر مساله است. نه اینکه نتوان سواد همگانی را بالا برد و به حد قابل قبولی رساند. این حرف من نیست. حرف من این است که این روند تقلیل بدرستی شناخته و مدیریت و پیشگیری و درمان نشده است درست به این خاطر که زعمای قوم تصور درستی از همگانی شدن نداشته اند. بنابرین یا تصور می کرده اند همین نیمچه سواد برای همگان کافی است و یا فکر می کرده اند هر که باسواد شد لزوما شوق استاد و شاعر و نویسنده شدن در او پیدا می شود و او از همان راهی که اساتید زبان و ادب فارسی اساتید شدند راه نجات را می یابد و به زبان مسلط می شود. طبعا این تصور راه به جایی نمی برده است. در حق قلیلی از مردم درست است و همیشه درست بوده. چه دانشوران بسیاری بوده اند که از روستایی &nbsp;برآمده اند و صاحب نامی در فارسی شده اند. اما حق قلیل در باره کثیر صادق نیست. آموزش همگانی مساله کثیر مردم است. این هم ناشناخته بوده و مانده است.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">من این میانه راه را کوتاه می کنم و تحولات یکصدساله را کنار می گذارم و مساله سواد همگانی را به نویسنده شدن همگان که خاصیت قرن جدید است پیوند می زنم. امروز تکنولوژی که در دنیای دموکراسی پدید می آید و بر اساس نیازهای آن رشد می کند در میان ما هم مقبول است بدون اینکه لزوما آمادگی کافی برای روبرو شدن با مسائل اش پیدا کرده باشیم. در نتیجه این رشد تکنولوژی امروز همه می توانند بنویسند. وبلاگ و سایت شخصی و نشر دیجیتال و شبکه های اجتماعی همه را نویسنده کرده است. این فی نفسه ایرادی ندارد خیلی هم خوب است. اما چون زمینه ها و زیرساخت های آموزشی درست نیست آشفتگی ها پدید می آید.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">مفهوم این نویسندگی همگان بسادگی این است که بسیار کسان که صاحب فرهنگ شفاهی بوده اند ناگهان فرصت تازه ای پیدا می کنند که آن را مکتوب کنند. از نظر زبانی این می تواند مشکلاتی را ایجاد کند که املا یکی از آنها ست. فرض کنید کسی که عمری گفته وسسلام و درست هم گفته حالا می خواهد همین را بنویسد. احتمال اینکه آن را والسلام بنویسد چقدر است؟ اینجا ست که نقش مدرسه و آموزش پیدا می شود. کسی می تواند صورت درست زبانی را کشف کند که آن را آموخته باشد یا راه کشف آن را بداند.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">در کشمکش میان ادبایی که از سنت های زبانی دفاع می کنند و مردمی که حالا دست به قلم اند و می نویسند جریانهای مختلفی پیدا می شود و شده است. هم در زبان های فرنگی مثل انگلیسی این جریان ها هست و هم در زبان فارسی. مردم یا همان همگان لزوما گوش به ادبا و نخبگان نمی دهند. دلایل خود را هم دارند. مثلا ممکن است از عربی بدشان بیاید چون منشا آن را دولت اسلامی می دانند. پس آن را پس می زنند. برای خود قواعد تازه ای می سازند. می گویند اصلا چه ایرادی دارد که پارسی بنویسیم و کلمات را همانطور که تلفظ می شوند ثبت کنیم؟ چه کسی گفته که باید سنت را پاس داشت. و این سخن در گوش همان همگان خوش می نشیند. چون سنت ستیزی خود یک گفتار رایج است.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">می بینید که مساله فقط زبانی نیست. ذهنی هم هست. گفتمانی هم هست. تکنولوژیک هم هست. و البته مدیریتی و آموزشی. و اگر آموزش به این مساله به شیوه ای در خور نگاه نکند نمی تواند مساله را بشناسد و طبعا برای آنچه نمی شناسد هر چه تجویز کند درمانگر نیست.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">باز رسیدم به آخر این یادداشت و بیش از این نمی توان آن را طولانی کرد اما یک گام پیشتر نرفتم و هنوز راه درازی در برابر است. پس تاکید کنم یکبار دیگر و به زبانی دیگر که این فقط زبان نیست که عوض شده است همه چیز عوض شده است. صحنه اجتماعی و بازیگران زبانی و فعالان تولید محتوا عوض شده است. معیارهای سنجش تغییر کرده است. نیازها هم تغییر کرده. سرعت مدهای زبانی و برافتادن شان حیرت انگیز است. شما به سی سال پیش که نگاه کنید می بینید نحوه سخن گفتن در صحنه جامعه و رسانه و دانشگاه تغییرات بسیار کرده است. مدل زبانی و بیانی بسرعت کهنه می شود. ولی مدل چاره یابی ما بشدت محافظه کار است و قدیمی. این دو با هم سرشاخ می شوند. مساله حل ناشده باقی می ماند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">توانایی حل مساله خود بخشی مهمی از راه حل مساله زبانی ما ست. این توانایی را باید رشد داد و مرکزیت بخشید تا مساله زبان اول درست شناسایی شود و بعد چاره های آن شناخته شود. به زبان دیگر، تحلیلگران خود نیز باید تغییر کنند.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">فرصتی بود باز هم می نویسم. ولی شاید راه بهتر راه انداختن کارگاهی وبسایتی تحقیقی باشد تا داده ها را بدرستی و روزانه جمع آوری کند. سپس آنها را تحلیل و دسته بندی کند. و سپس در ارائه راههای درمانی و بهبود گام بردارد. برای مساله ای با این عظمت و فراگیری باید راه حل یابی از روش متناسبی پیروی کند. و من امیدوارم که زمان اش رسیده است. این می تواند مدل خوبی از راه حل یابی مدرن و علمی باشد. از راههای سنتی و با توصیه های همیشگی این مساله حل نمی شود.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">---------------------</div>
<div style="text-align: right;"><strong>این یادداشت در پاسخ به همفکری دوستان در حلقه گفتگو نوشته شده است. از دیگر دوستان در این حلقه:</strong></div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">فاطمه ستوده، <strong>ابر آبی</strong>:&nbsp;<a href="http://www.abrabi.com/?p=976">&laquo;شوک زده&raquo; نشوید &laquo;عدم درست نویسی&raquo; &laquo;تقسیر&raquo; خبرنگاران نیست! </a>&nbsp;فاطمه بخوبی شواهدی از زبان ناهموار رسانه ای جمع آورده است و با طنز خوبی هم مطلب اش را پایان داده است. طنز راه خوبی برای جلب توجه مخاطب است. اما طبعا برای آموزش زبان باید به راههای دیگر اندیشید. شاید طنز آموزشی!</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">داریوش محمدپور، <strong>ملکوت</strong>:&nbsp;<a href="http://blog.malakut.org/archives/2012/11/post_2276.shtml">فارسی شکر ...بود</a>؛ داریوش از منظری عمدتا کلاسیک به درست و نادرست در زبان نگاه کرده است. ضمن اینکه من فکر می کنم زبان شماتت در آموزش به کار نمی آید. نقدی که شماتت داشته باشد عمدتا واکنش بر می انگیزد و راه آموختن را ناهموارتر می کند و ما در نقد زبان عمدتا باید در مقام برانگیختن مخاطب برای تصحیح باشیم تا تذکر به انتظاراتی که از یک رسانه داریم و اجابت نمی شود. اما می دانم که کسان بسیاری مثل داریوش فکر می کنند و شاید تندتر هم برخورد کنند. توجه داریوش در آخر متن اش به مساله خشونت زبانی نشان می دهد که مساله ما فقط خطا در صورت زبان نیست. امری که من با آن همدلی بسیار دارم.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">شهاب شیخی، <strong>نه از جنس خودم نه از جنس شما:</strong>&nbsp;<a href="http://www.shahabaddin.net/2012/11/blog-post_17.html#.UKfWfSgc3x4.facebook">فارسی را چگونه آموختم؟</a> شهاب از کردان پارسیگوی است و در این یادداشت خواندنی شرح می دهد که چگونه به هر دو زبان کردی و فارسی دل داده است و بین آن دو همزمان در کشاکش بوده است. منظر سیاسی آموزش زبان فارسی در یادداشت او کاملا برجسته است. ضمن اینکه به دلیل همین کشاکش متن او به سمت تحلیل روانشناختی هم کشیده شده است.&nbsp;<br />
&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;">سام الدین ضیایی،<strong> تارنوشت:</strong>&nbsp;<a href="http://sameddin-ziaee.blogspot.nl/2012/11/blog-post.html">زبان رسانه زبان معیار</a>؛ سام الدین اعتراض دارد که اگر بی بی سی زبان اش زمانی معیار بوده دیگر نیست. من فکر می کنم این اتفاق خود نشانگر وسعت تغییراتی است که در مساله اتوریته های زبانی پیش آمده است. و این خود یک یادداشت دیگر می طلبد.&nbsp;</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/11/post_913.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/11/post_913.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 21 Nov 2012 15:25:58 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زندان اندرونی رهبر نظام</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">از چند منبع شنیده ام که از خامنه ای نقل می کنند که او گفته فرق من با خمینی این است که او مخالفان خود را می کشت اما من حبس می کنم. به نوری زاد و قدیانی که نگاه می کنم حق را به خامنه ای باید داد اما به ستار بهشتی که نگاه کنیم مساله را طوری دیگر باید دید.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">ابوالفضل قدیانی از چهره های مورد علاقه ستار بهشتی بوده است. نامه شجاعانه و مستدل او به خامنه ای را در وبلاگ اش منتشر کرده است. در همان نامه قدیانی ظاهرا در اشاره به آنچه از خامنه ای نقل شده <a href="http://magalh91.blogspot.nl/2011_12_01_archive.html">می گوید</a>: &laquo;البته شاید در نظر ایشان، با قدرت مطلقه ای که در دست دارند حبس مخالفان و نه سلب حیات آنان، حاصل لطف ملوکانه باشد، اما واقعیت آن است که این استبداد از تمام توان و بنیه خود برای سرکوب و بسط خفقان بهره می جوید و از هیچ خشونتی دریغ نمی ورزد، اما آنچه مانعی بر سر راه سرکوب افزون تر است، اولا خوف اوست و ثانیا آگاهی و مقاومت گسترده وسیع مردم در برابر وی است.&raquo;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">قدیانی درست به هدف زده است. خامنه ای ضعیف کش است. برای همین است که در مملکتی که به حکم او تن داده است دست و انگشت سارق بدبختی که از زور گرسنگی و بیچارگی دزدی کرده است قطع می شود اما دزدان بزرگ در سپاه و بیت و دولت و مجلس و حوزه علمیه در امان اند و حداکثر گاهی تهدید می شوند که اسم تان را رو می کنیم. تا اطاعت مطلق یادشان نرود.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">خامنه ای زورش نرسد حصر و حبس خانگی می کند. برسد زندان می کند. نرسید با وثیقه سنگین آزادت می کند. مرتب با تلفن و پیام و موتورسوار تهدیدت می کند. وقتی اما زورش برسد ظرف دو روز تا یک هفته پس از بازداشت جنازه ات را تحویل خانواده ات می دهد.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">وبلاگ ستار بهشتی را که می خوانم می بینم اتفاقی افتاده است. زمانی حرفهای ستار تنها از قلم کسانی چون احمد قابل جاری می شد که مقتدایش مرد بزرگی بود چونان آیت الله منتظری. زمانی نیاز به کسی چون دکتر سروش بود که رویاروی رهبر معظم بایستد. تا جنبش سبز هنوز خامنه ای در پس حجابی بود که سخن گفتن مستقیم با او و نقد بی پروای او رسم نبود و معدود کسان به آن جرات می کردند. در این سالهای سبز نیز هنوز کسانی که او را حاکم جائر بدانند قادر به بیان صریح نظر خود نبوده اند. از آنها که در داخل کشورند تنها محمد نوری زاد چنین جسارتی ورزیده است و یک تنه در خط مقدم ایستاده است و ابوالفضل قدیانی با آن نامه ستم کوب اش از زندان رهبر.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">در میان جوانان وطن کسی را نمی شناسم که امضای خود را پای انتقادهای بی پرده از رهبر گذاشته باشد. ستار بهشتی براستی جانش را روی دست گرفته بود که در مملکتی که اوباش ولایت تا مرز آدمخواری و قزلباشی رفته اند با نام حقیقی مطلب می نوشت.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اتفاقی که افتاده است دقیقا همین جا ست. آنچه روزی سخن پس پرده و درگوشی بود یا بیان اش به رجال سیاسی و فقهی نیاز داشت امروز از زبان مردی بیان می شود که نه نامی دارد و نه آوازه ای و نه ادعایی. ستار بهشتی مرا یاد آن مرد عامی دوره خلافت عمر می اندازد که چون به نظرش رسید خلیفه از غنیمت های جنگی چیزی بیش از حق اش برداشته به روی او شمشیر کشید که از حق گذشته ای. ستار یک چیز آموخته و آن را خوب آموخته است. با زور و ستم و اجحاف و حق کشی و هر چه از این شمار است مبارزه کن. او صریح و بی پروا ست. چون بلد نیست توجیه کند. از منطق سیاسی و زبان دیپلماتیک استفاده نمی کند. چشم اش باز است و ستم آشکار را می بیند و ستمگر را نشانه می گیرد. اگر شریعتی زنده بود او را مظهر ابوذر می دید.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">ستار بهشتی مرا یاد چریکهای فدایی و مجاهدین خلق پیش از انقلاب می اندازد. آدمهایی که سر نترس داشتند و برای مرگ آماده بودند. خود او <a href="http://magalh91.blogspot.nl/2011/11/blog-post_4471.html">می گوید</a>: &laquo;بسیار از افراد هستند که عاشقانه و از دل و جان بدون ذره ای منیت وخودستایی، عاشقانه برای رسیدن به اتحاد و در حال مبارزه با نظام هستند.&raquo;&nbsp;این باید هشداری برای خامنه ای و انصار بیت او باشد. امروز مرز نقد و پاسخ طلبی از خامنه ای به روشنفکران دینی و اصلاح طلبان محدود نیست. ستار و جوانان همفکر او دیگر به هیچ نوع اصلاحی باور ندارند. ستار اصلاحات را افتضاحات می خواند. این نسل با این طرز فکر خبر از نزدیکی روز آخر برای خامنه ای می دهد. این نسل قابل مذاکره و آماده برای مصالحه نیست. آنها که مصلحت اندیش بودند مانند قدیانی و نوری زاد مصلحت بینی را کنار گذاشته اند. این جوانان که از بنیاد مصلحتی هم نمی اندیشیده اند. تنها مصلحت آنها پایان دولت ضعیف کش خامنه ای است. این زبان تند و صریح و انتحاری خبر از پایان می دهد. خامنه ای می تواند تن ستار بهشتی را به زجر بمالد و به شکنجه در هم شکند و به مرگ دهان او را ببندد اما حرف او صدها گوینده تازه پیدا خواهد کرد. این حرف را پایانی نیست مگر پایان دولت زور و زندان.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">خامنه ای از زندان بمثابه حصار امن دولت خود استفاده می کند و زندان را چونان اندرونی بیت خود می داند و در آن را به روی هیچکس باز نمی کند. اما سرنوشت ستار بهشتی گویاتر از هر بازدید و بازرسی نشان می دهد که در زندان نظام ولایت کار به دست اوباش آدمخوار است. زندان ولایت جایی است که در آن <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2005/06/post_333.shtml">نه خدا هست نه قانون</a>. آنجا سیاهچاله اندرونی نظام است. یک محاسبه ساده نشان می دهد که هر کس امروز به سببی از اسباب سیاسی در زندان است به خاطر مسئولیت خواستن از رهبر نظام است. امروز زندان در خدمت رهبر نظام است و بس. و طبیعی است که ستار بهشتی با آن نوشته های ساده و حق طلبانه اش در نظام خامنه ای پاسخی جز دوزخ زندان و ماموران عذاب نداشت.&nbsp;</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/11/post_912.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/11/post_912.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست 2</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 16 Nov 2012 10:58:50 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فارسی آموزی مدرسه ندارد</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">نوشتن از زبان فارسی برای من بسیار دشوار است زیرا انبوهی از مسائل را با خود همراه می آورد و بدون توجهی ولو گذرا به این انبوهه نمی توان به این سوال ساده پاسخ داد که چرا گروههای نه کم شمار از روزنامه نگاران زبان فارسی را بد و غلط می نویسند.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">نگاه کردن از برخی زوایا به این مساله ناامید کننده می تواند باشد. مثلا آشوبی که در فکر و فرهنگ و آموزش ما افتاده است. اما ناچار باید تلاش کرد هر قدر می شود از خسارت بزرگ و بزرگی خسارت کاست. آگاهی را بالا برد. دست کم به اینکه: دوستان، زبان فارسی را بد می نویسیم! پس راهی بجوییم. همین که بدانیم بد می نویسیم ممکن است ما را در نوشتن محتاط کند و در آموختن دلیر.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">بیست سال پیش رساله دانشگاهی ام را در باره نگره آموزش زبان و ادبیات نوشتم. در آن زمان اثرهای معدودی در زمینه آموزش زبان وجود داشت. خوب به یاد دارم به آقای حداد عادل پیشنهاد کردم که بیاید از این لشکر دانشجویانی که هر ساله در رشته های مختلف رساله می نویسند بهره بگیرد. موضوع پیشنهاد کند و بورسی چندماهه بدهد تا رساله ها در آن موضوعات - که در فرض موضوعات کاربردی بود - نوشته شود و به گشودن گرهی از گره های آموزشی ما کمک کند. آن زمان معاون آموزش و پرورش و رئیس سازمان کتابهای درسی بود و من تا زمانی که از آنجا به لطف یکی از مدیران تازه نصب شده و حزب اللهی ایشان پاکسازی نشدم چندسالی به ویراستاری برای کتابهای درسی مشغول بودم. البته قبول نکرد! گرچه چند سال بعد شیوه ناقصی از کار را مدتی دنبال کردند و جشنواره ای راه می انداختند و به برخی رساله ها جوایز می دادند. جزئیات خاطرم نیست. کلیات اش همین بود و البته به هیچ نتیجه کاربردی هم نرسید و نمی رسید. به قول دکتر رضا داوری مساله اصلی این است که &laquo;ما مساله نداریم&raquo;. یعنی اصلا چیزی به نام تحقیق و آزمون و راه حل یابی را به رسمیت نمی شناسیم. راه حل ها در جیب مان است. خاصه در مدرسه و آموزش که همه رجال جمهوری در آن نخوانده ملا و مدرس و صاحبنظر اند. در همان دوره چندین بار دیده بودم که کتابها دست به دست می شد و از کسانی که مغضوب بودند گرفته می شد و به کسانی داده می شد که مطلوب دانسته می شدند ولو هیچمدان بودند و یا نزدیک به هیچمدانی. یا اصلا اگر چیزی هم می دانستند به کار تالیف کتاب درسی نمی خوردند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">نمی خواهم بگویم که علم نزد ما بازی است. نه اینکه نیست. هست. اما باز هم وضع اینقدر بد نبوده است سی سال پیش که امروز هست. چند سال بعد از آن &nbsp;یادداشت مفصلی در نقد فارسی آموزی به خارجیان نوشتم و کتابی 5 جلدی را که رایزنی های فرهنگی ایران در تمام دنیا توزیع کرده بودند نقد کردم و نشان دادم که نه روش دارد و نه آموزنده است و نه مفید است و کارآمد. آن زمان تنها کتاب در این حوزه همین کتاب بود. نویسنده اش هم سرشناس. و زبانشناس. اما دریغا که از علم زبان آموزی در آن اثری نبود. بهانه آن استاد هم لابد این بود که دوره جنگ کتاب را تالیف کرده و بمباران بوده و بعد هم اشتغال زیاد داشته و چه و چه. کتاب بدی بود. دریغ می خوردم که این کتاب معرف فرهنگ و زبان من باید باشد. کتابی که هیچ نداشت. حتی یک تصویر نداشت. یک کاشی در آن نقش نبود. یک تابلو خط در آن نبود. دو نما از شهر و روستای ما نداشت. هیچ.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی درس می خواندم. از پله ها که به طبقه پنجم می رسیدی طرف راست دپارتمان انگلیسی بود و طرف چپ دپارتمان فارسی. هنوز هم برایم سخت است تصورش که تنها من و یک دو تن دیگر از دوستان از این طرف به طرف دیگر می رفتیم و با استادان زبان انگلیسی حشر و نشری داشتیم و سری در برنامه آموزشی آنها که چه می کنند و با ادبیات و زبان چه رفتاری دارند و چگونه آموزش می دهند. مرزی نامریی میان دو بخش کشیده بود. کسی از آن گذر نمی کرد. کسی نمی دانست و نمی پرسید که خب در انگلیسی چه تجربه هایی برای آموزش زبان هست که ممکن است به درد ما بخورد. یک دو استاد من - مثل شمیسا و عبادیان- تصوری از عالم ادب انگلیسی داشتند و باقی اصلا توجهی نداشتند. &nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">مایکل هیلمن در همان کنگره استادان زبان فارسی که من هم به عنوان مربی جوانی شرکت داشتم و به خود جسارت داده بودم کتاب استادی سرشناس را اوراق کنم از تجربه های خود در آموزش زبان فارسی به دانشجویان اش در تگزاس گفت. می فهمیدم که آنچه او می کند درست است و آنچه ما می کنیم غلط اندر غلط است. اما بعید می دانم استادانی که پای حرفهای او نشسته بودند اعتنایی به حرفهایش کردند. او روش آموزش زبان انگلیسی به خارجیان را الگوی آموزش زبان فارسی به خارجیان کرده بود. اما در ذهن استادان ما که پر از معانی و بیان و غموض ادبی و عروض و عربی بود حرفهای او بسیار سبک سنجیده می شد!</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">در این جانهای غنی و اذهان مستغنی از جهان معاصر و غرق در متون کهن نوعی سنگینی و نخبگی و نگاه عاقل اندر سفیه هست که هر کسی را رم می دهد. من یقین دارم که در محضر این بزرگان می شود ادبیات کلاسیک را آموخت و به تاسی از ایشان نثر فاخر نوشت اما هرگز زبان فارسی نمی شود یاد گرفت. زبان فارسی به این سنگینی و نخبگی نیاز ندارد. مجموعه ای از مهارتهای شنیدن و خواندن و نوشتن و گفتن است که اجل از شان استادان ادبیات است آموختن آنها. این است که وقتی زبان را به دست این بزرگان می دهید آنها باز ادبیات یاد می دهند نه زبان. اینکه می گویند دانشکده زبان و ابیات مغالطه است و بس. مغالطه ای مهلک. این دانشکده ها در بهترین صورت خود و در نزد استادان کاردان خود فقط به فقط ادبیات و متون قدیم می آموزند و نه بیش. این است که در همان دپارتمان انگلیسی نمایشنامه و داستان می خواندند و استادان ما از دنیای نمایش و قصه نو به صد فرسنگ دور بودند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">از همین کلاسها باید معلمان مدرسه ها و دبیرستان ها بیرون می آمد. معلمان هم ادامه دهنده راه استادان بودند. این است که فی الواقع مهارت نوشتن زمین می ماند. انشا این کار را نمی کرد و نمی توانست. مهارت های دیگر زبانی هم مغشوش آموخته می شد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">من در همان رساله هم نوشتم که البته مدرسه ما فیزیک و شیمی و ریاضی و انگلیسی و عربی هم به کسی یاد نمی دهد. مشکل فراتر از فارسی آموزی است. بهترین دوره های آموزشی ما همان دو سه سال اول دبستان اند. بعد از آن سرگشتگی در روش تدریس بیداد می کند. کتابهای درسی بد نوشته می شود. بدتر هم تدریس می شود. خوب هم که تدریس شود نتیجه اش می شود نتیجه سمپادها. سمپاد حاصل بهترین درک ما از آموزش است. و نتیجه اش فاجعه بار. وضع مدرسه های عادی خود ناگفته روشن است.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>
<div style="text-align: right;">اینهمه را گفتم و هنوز نگفته ام مساله نوشتار روزنامه نگارانه چرا به این مصیبت دچار است که می بینیم. بماند به یادداشت بعدی. باید این مقدمات را می گفتم تا به آن برسم. اگر راه حلی باشد بدون توجه به این مشکلات نمی تواند مفید فایده ای باشد.</div>
<div style="text-align: right;"><br />
</div>]]>
</description>

         <link>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/11/post_911.shtml</link>
         <guid>http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/11/post_911.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
        
        

         <pubDate>Mon, 05 Nov 2012 01:20:27 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
